تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
آخر خط 

می خانه دگرجای من بی سروپا نیست

بگذار که پشت در می خانه بمیرم

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
ازخلیل جوادی 
راه مـــــا از شمـــا جـــدا شده است

کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است

از  جـــراحت  پُـــریــم  یــــــــا مـــولا

خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا

معنی  حمـــــد را  نمــی دانیـــــــم

و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
قندعسل بابا 
دیدم به حق پسرم آقا احسان دارم جفامیکنم که تاحالا که نزدیک ۳ سالشه هنوز یه عکسم ازش تووبلاگم نذاشتم ...

این عکس آقا احسانه که دیروز توی باغ طرفای کردان ازش انداختم...

خداهرکی ازین گلها داره براش نگهداره وبه اوناییم که ندارن چندتا چندتا بده

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
کارجنون مابه تماشاکشیده است 
توبدین همه لطافت که زحور دل ربودی

زچه برمن سیه رو دردوستی گشودی

ز ازل مرا ارادت به توبود ازسعادت

چوسرشته شدگل من تودل مراربودی

به کسی اسیر بودم که ورا ندیده بودم

چودوچشم خودگشودم به خداقسم توبودی

چه غم ارتمام عالم نکننداعتنایم

به همین بوددلم خوش که توروبه من نمودی

میخواستم بیت اول روفقط بنویسم امادلم نیومد  دیدم دستام همینجوری داره رو کیبورد را میره...

بگذریم...

میخاستم  یه چیزی بگم ..آخه خیلی دلم گرفته ...شاید هرچندشب یه بار خواب کربلا رومیبینم  ..یا خواب حرم حضرت ابالفضل رو..یاهم حرم سیدالشهدارو...نمیدونم چطوره که بعد از ۵سال که ازکربلا رفتنم گذشته هنوزم که هنوزه خواب ندارم...یاد اون شعری میفتم که میگفت:خواب هر شبم حسینه.....

بعضی مواقع هم که میبینم رفیقام میرن کربلا بدتر میشم..مثل چندروز پیش که یکی از دوستام خداحافظی کرد و رفت که یک ماه بمونه کربلا...

کاش زمان به عقب برمیگشت و الان دوباره توحرم ابالفضل میتونستم بخونم و گریه کنم و سینه بزنم...

کربلا..کربلا..اللهم ارزقنا

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
... 

دیروز مرا نمی توان بی تو نوشت

امروز بدون تو چه مسجد چه کنشت

در هجر تو فرقی نکند شادی و درد

فردای بدون تو چه دوزخ چه بهشت

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
استقلال 

شاید یه کم با بقیه مطالبم و نوع وبلاگ همخونی نداشته باشه اما چون یه استقلالی هستم گفتم خوشحالیم رو بااین یه پست نشون بودم..

استقلال قهرمانیت مبارک 

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
تقدیم به مادر ادب 
روزی که علی بن ابیطالب با عقیل مشورت کرد و از آن پیر نسب شناس همسری خواست که (ولدتها الفحوله) فرزندانش شیر مردان روزگار باشند، هیچ کس حتی عقیل نفهمید که چرا و از چه جهت؟ اما تو را نمی دانم. تا بحال فکر نکرده بودم شاید می دانستی. پس بگذار بگوئیم نمی دانستی.
تو! فاطمه کلابیه! که به پاکدامنی شهره بودی... اما چون تو کم نبودند در آن عصر و او تو را برگزید. نمی دانم آنروز به او چگونه جواب دادی، اما آنقدر می دانم که نوعروس خانه حیدر شدی.

نامت فاطمه بود؛ اما دوست نداشتی فاطمه صدایت کند. نخستین بار که تو را فاطمه خواندند، نشستی و در غم تنهاترین بانوی آسمانی، زار گریستی و یادش را در دل زنده نگاه داشتی. خود را با آفتاب عظمت او مقایسه نمودی و گفتی: "مرا فاطمه مخوانید. فاطمه کوثر رسول است، مادر هستی است. من کنیز اویم، البته اگر این افتخار نصیبم شود."
و باز مردم دهان ناپاک مدینه سخن آغاز کردند که دیگر حسنین و زینبین روز خوشی نمی بینند! (مگر نه اینست که همین مردم آنها را یتیم کرده بودند با یاری نکردن علی و فاطمه؟؟!) اما آن روز تو با علی شرطی کردی که: مولای من! دیگر مرا فاطمه مخوانید که با هر بار بردن نام آن کوثر رسول تن کودکان را لرزان می بینم! روز اول به خدمت زینب رفتی که طفلی٦ ساله بود و گفتی که به خدمت خانه و شما آمده ام! کدبانوی خانه شمائید خانمم! و اینگونه زندگی آغاز شد تا آنزمان که خدا به تو و علی فرزندی عطا کرد.
و باز هم شروع کردند که: دیگر تمام شد. فرزند خودش که بیاید دیگر اولاد زهرا از چشم میافتند اما...
آن روز که برخاستی کودکان و علی بر سر سفره غذا بودند. عباست را آرام در آغوش گرفتی و نزدشان رفتی و ناگهان همه دیدند بجز زمین که بر گرد سر این کودکان و پدرشان می چرخد کودک شیرخواره ای و مادرش نیز خود به تنهایی گردشی عظیم آفریده اند که عالمیان را انگشت حیرت به دهان گذاشته...
عباس من به فدایتان! آرام آرام میگفتی و میگریستی. به فدای تو حسن جان! به فدای تو زینب جان. به فدای تو ام کلثوم و ناگهان دیگر فدایش کردی... به فدایت شود حسین فاطمه. من کنیز این خانه ام و شمایان اربابان فضل و کمال! کنیززاده را چه به برابری و برادری با شما...

آری، تو کوثر رسول نبودی؛ اما درس آموخته مکتب او بودی، اما اکنون بقیع، مهمانی تازه دارد. رفتی و عاشقانه در جوار مادر علی (علیه السلام) و فرزند او امام حسن مجتبی (علیه السلام) رخ در خاک دلربای بقیع کشیدی.

غروب غم انگیز تو بانوی فاطمی سرشت را به حق باوران و شیفتگان خاندان رسول اکرم (صلوات الله علیه) تسلیت می گوییم.
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
گلگی 
بیستم خرداد تولدم بود

اماهیچ کس از دوستان وبلاگی و اینترنتیم نیومد بهم تبریک بگه

شایدتو دنیای مجازی اینجوری رسمه ...

البته شایدم به خاطر ایامه فاطمیه بوده

درهر صورت محسن بی نام بی نام یک سال بزرگتر شد.

انشاالله معرفت و ایمانش هم بزرگتر بشه

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
تسلیت 
یاصاحب الزمان

آجرک الله فی مصیبت امک الزهرا(س)

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
دلم از دست همه گرفته... 

دلم از دست همه گرفته...
از تمام  کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است
از هویت های میز نشان
از بله های از سر اجبار
از طلبه‏هایی که طالب علم نیستند
از دانشجویانی که دانشجو نیستند
از تمام کرهایی که سمعک‏هایشان مارک مصلحت خورده
از اندام‏های به مزایده گذاشته شده
از انسان‏های ارزان قیمت
از اعتقادهای حراجی
از حرف‏های مفت
از وعده‏های سر خرمن
از نادیدنی های دیدنی!
از صورتهایی که بوم نقاشی اند
از متهمانی که شاکی اند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است
از ولایت ناشناسان
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند
از سیاستمداران بی دین
از متدینین بی سیاست
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه
از وطن دوستان وطن گریز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز
از امانت داران خائن
از کفهای روی آب
از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند
از آنانی که بی حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند
از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا
از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم
از مورچه های تنبل و بی کار
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از کلاغهای بی حیا
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا
از رفیق
از آنان که بازی می دهند
از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!

دلم از دست همه گرفته

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
شنیده اید؟ 

شنیده اید ؟

 

هر که گناهش او را دلتنگ کند

 

آمرزیده می شود اگر چه آمرزش نخواهد

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
شعری از آقای صمدی 

چه شد ای مادرمحزون که زمین گیرشدی    چه شده دستخوش این همه تغییرشدی

دودهه نیست زعمرتوگذشته اما                  باورش سخت بود زودچراپیرشدی

زودترازهمه کس مزد رسالت دیدی             کاردنیاست تومظلومه تکفیر شدی

بین قدخم وگیسوی سفید وتن زخم                گوشه خانه ی آتش زده زنجیرشدی

کوثری صاف تر وپاکترازشبنم ها               شعله نزدیک توگردیده که تبخیرشدی؟

قاب چشم علی از دیدن توخالی ماند             بعدکوچه زچه روحالت تصویرشدی؟

خون پهلوی توهم بندنیایدعشق است             به خداتوسندآیه تطهیرشدی

بهرآن مردم نااهل زیادی بودی                 چه کشیدی توکه اززندگی ات سیرشدی

عشق این بودکه از دست تو برمی آمد        پیش روبه صفتان حامی یک شیر شدی

                          

                                بهرحیدرکشی ازراه توواردگشتند

                              خوابشان لطمه به تو بود که تعبیر شدی

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید 

بی مقدمه یه خبر خوب برای همه ذاکرین اهل بیت و اهالی شعر دارم و اون اینکه  برادر عزیزم آقای مجتبی صمدی شهاب مداح و شاعر بااخلاص اهل بیت هم صاحب وبلاگی با آدرس ذیل شدند.امیدوارم که همه ذاکرین و شعرا بتوانند از این وبلاگ بهره وافر ببرند...

www.samadishahab.blogfa.com

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
مردم خسته اند 

مردم خسته اند.این را از چهره شان،از کلامشان و از همان نگاهشان میشود فهمید.

مردم خسته اند.حق هم دارند.با عدالت و اصلاحات و رونق اقتصادی و تداوم خط امام و رهبری و هزار تا شعار دیگر یک کیلو مرغ 2500 تومنی هم بهشان نمیدهند.

مردم خسته اند.باید صبح تا شب سگ دو بزنند برای گوشت 7000 تومنی و تخم مرغ 3000 تومنی و کرایه خونه چند صد هزار تومنی.

مردم خسته اند.از بس در صف تاکسی و اتوبوس و حقوق بازنشستگی و کوپن و... یقه هم رو گرفتند.

مردم خسته اند. از بس شعار تداوم راه امام و شهدا دادند. ازبس از اصلاحات گفتند که ملت همه کچل شدند. آن میگوید امام و رهبری تا جیب خودش را با ریش و تسبیحش پر کند.این میگوید آزادی و اصلاحات تا بتواند با کثافت کاری و عقده گشاییش از مردم زجرکشیده انقلاب کرده انتقام بگیرد.

مردم خسته اند و مانده اند میان دوراهی انتخاب.ازطرفی میترسند انقلابشان دست نااهلان بیفتد.ازطرفی نااهلان زیادی دیده اند که با لباس اهلی ها سرشان را کلاه گذاشته اندو چند سالی همه فرصت ها را از انقلابشان گرفته اند.

مردم خسته اند.میگویند کاش همان زمان شاه بود و میدانستند که باید مبارزه کنند.

...حالا....نمیدانند با انقلاب و انقلابیون خود چه کنند!
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
لطف حسین 

امروزکه برای مراسم خاکسپاری پسر یکی از همکارام به بهشت زهرا رفتم بعد از مدت زیادی که به غسالخونه نرفته بودم گفتم برم تاشاید یه تلنگری برام باشه..رفتم و چقدر هم خب شد که رفتم ....

شاید باورم نمیشد وقتی میشنیدم که توغسالخونه تعداد جوونها از افراد مسن بیشتره

ولی باور کنید اینقدر جوون دیدم که متاثر شدم یه ذره به خودم اومدم که بابامحسن یه کم به فکر خودت باش ولی....

بازهم غافلم....

نمیدونم شاید پشت گرمیم به امام حسین بهم یه ذره جرات داده که زیاد نترسم آخه اربابم خیلی پیش خدا حرفش خریدار داره...از وقتی که از بهشت زهرا اومدم همش یاد اون ۱۰ نفری هستم که بی کس بودن و مداح بهشت زهرا خواهش میکرد برای ثواب اونها رو تا دم قبر بیاریم و براشون فاتحه بخونیم شاید اونها هم زن و بچه و کس وکار داشتن نمیدونم...اما خوش بحال اوناییکه به زن و بچه و فامیل دل خوش نکردن و وقتی ملا ئک مقرب خدا برای سوال و جواب ازشون میاد صدا میزنن که همه کس و کار ما حسینه ....

خدایا کاری کن مثل اونایی ازدنیا بریم که موقع جون دادن اربابمون الا سرشون اومد و ازشون پذیرایی کرد مثل اون پیرمرد نیشابوری باشیم که امام رضا بالاسرش اومد (انشاالله)

لطف حسین ماراتنها نمیگذارد     گرخلق واگذارند اووانمیگذارد

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بایه کمی تاخیر... 
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود

گاهی تمام من به تو تبدیل میشود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو

 از انتظار پنجره تجلیل میشود

تا کی سکوت وخلوت این کوچه های شهر

بر زخمهای حنجره تحمیل میشود

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش

امسال هم بدون تو تحویل میشود

بی شک به پاس ناز غزلهای  چشم تو

بازار وزن وقافیه تعطیل میشود

یک سین کم گذاشته ام روی سفره ام

این سفره با سلام تو تکمیل میشود

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
ربیع الاول 

ماه ربیع الاول مبارکباد

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
همان سال شصت و یک 

حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش

چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
عین صاد 

من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد؟...
 اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين(ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم... وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه     نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است.
چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير
آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ ص ۲۵۵ كلمات، و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد. ص ۲۴۶-۲۴۹ كلمات
 شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين(ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند...
 كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين    نمود. و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست.
آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
امان از درد دوری... 
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بازم از شیخ رضا 

ای اشکهای سینه زده شورتان کجاست؟

تکثیرتان ، طهارتتان ، نورتان کجاست؟

 

امروز ، روز اول مستی و ما خمار

ای تاکها کرامت انگورتان کجاست؟

 

صبح شهید آمده و عصر می رود

پس چله ی زیارت عاشورتان کجاست؟

 

موسی به طور آمده است اِن یکاد کو؟

کوری چشم بلعم باعورتان کجاست؟

 

دریا پر است از صدف و ماهی سفید

کشتی نشستگان هنر طورتان کجاست؟

 

این ذوالفقار با نگهش سخت نافذ است!!

هان ای گروه نرم تنان ! گورتان کجاست؟

 

گفتند عرش چشمه ی نزدیک گریه است

با این حساب پس افق دورتان کجاست؟

 

"من " را نمیبرید و چرا "ما " نمیکنید؟

اعجازتان ، کرامت مشهورتان کجاست؟

 

***********

 

گفتی بکربلا برو و آینه بیار

آنجا نبود غیر تو ، منظورتان کجاست؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
دل نگران 
.... اما عجیب دل نگرانم ، چه می کنی ؟

ابری ترین سوال جهانم ، چه می کنی ؟

 

یک روز موج آمده و بعد رفته ای

آن سوی آب ، در جریانم ، چه می کنی ؟

 

هی نامه پشت نامه  جوابی نمی دهی

 خطی ، نشانه ای ، که بخوانم چه می کنی ؟

 

حالا اگر به خانه ی خورشید رفته ای

 ای نبض  نور  در شریانم چه می کنی؟

 

هر روز گفته ام که تو آن جا دلت خوش است

 هر روز آه ... بی که  بدانم چه می کنی ؟   

 

من بی تو اضطراب سرابم مشوشم

در لحظه لحظه ی هیجانم چه می کنی ؟

 

می خواستم به نام تو از ماه دم زنم

با تکه ابر روی دهانم چه می کنی ؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
یاد استاد 

 

یه موقعهایی آدم تو زندگیش به یه کسایی مدیونه که تا آخر عمر هر کاری هم بکنه نمی تونه یه ذره اش رو جبران بکنه....حضرت شیخ محسن حسینی یه دونه از اون بزرگوارهاست که خیلی حق گردن من داره غیر از سمت استادی (تو مداحی)کارهای زیادی برام کرده که اجرش با حضرت زهرا...خداشاهد و گواهه که همیشه تو مجالس دعاگوش هستم و خواهم بود ـ امیدوارم خدا همیشه بر عزتش بیفزاید و برای ما نگهش دارد.....هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
بفرمایید هیئت.. 

به مجلس عزا باوضو وارد شوید

خیلی دوست داشتم با محتوای بیشتری خدمتتون برسم و مجلس شب دوم رو پربارتر کنم اما اولا بلاگفا باز نمیشد دوما وقتم کم بود به همین خاطر یه مجلس ساده و لری بر پا کردم اولش یه کم سخنرانی بعدش هم یه شعر بسیار زیبا بهتون هدیه می کنم تا اشکتون رودر بیارم ....

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صداي قافله عشق به گوش مي رسد، حسين فاطمه وارد کربلا شد. پس از ورود به کربلا فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: غاضريه. فرمود: نام ديگرش چيست؟ گفتند: نينوا. فرمود: نام ديگري ندارد؟ گفتند: شاطي الفرات. فرمود: ديگر چه مي نامند؟ گفتند: کربلا. حسين عليه السلام آهي پر از غم از دل برکشيد و در حالي که اشک گونه هايش را تر نموده بود، فرمود: “اينجا زمين اندوه و بلاست، اينجاست که خون هاي ما ريخته مي شود، اينجاست که پرده حشمت و حرمت ما چاک مي گردد، اينجاست که گلوگاه مردان ما تيز کننده شمشير دشمنان شود، اينجاست... اينجاست که جد من رسول خدا صلي الله عليه وآله وعده نهاد...” تمام کاروان را غم و اندوهي سخت فرا گرفته بود. اينجاکجاست؟ که سالار شهيدان حسين عليه السلام فرمود اينجاست،اينجاست، وعده پاکان و ناپاکان...
    و فرمود: “ام سلمه به من گفت: جبرئيل نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله حضور داشت و تو در آغوش من مي گريستي، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: پسرم را واگذار، پيامبر تو را در دامن خود نشانيد، جبرئيل خطاب به رسول خدا گفت: دوستش مي داري؟ امتت او را مي کشند و اگر خواهي تربتي را که بر روي آن کشته مي شود به تو بنمايانم؟ فرمود: آري، پس از آن تربت به آن سرور عالي مقام داد.” و چون حسين عليه السلام نيز شنيد که اينجا کربلاست، خاک آن را بوييد و فرموداين همان سرزميني است که جبرئيل از آن به رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر داده و من در آن کشته خواهم شد و همان جملاتي را فرمود که در بالا ذکر گرديد. ...
    بي دليل نبود که شير خدا، اميرمومنان علي عليه السلام هنگامي که به اين سرزمين رسيد، فرمود نام اين سرزمين چيست؟ گفتند کربلا. آن حضرت تا اين را شنيد شروع به گريستن نمود. به طوري که زمين از اشک آن بزرگوار تر گرديد و هنگامي که علت آن را از آن حضرت پرسيدند، فرمود: روزي به محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شدم و ديدم آن حضرت مي گريد. گفتم: يا رسول الله(ص) علت گريه شما از چيست؟ فرمود: اکنون جبرئيل نزد من بود و به من خبر داد که حسينم را در زميني به نام کربلا به شهادت مي رسانند و مشتي از خاکش را برايم آورد و من بوييدم و اشکم سرازير شد....
    امروز صداي جانسوز حسين عليه السلام به گوش مي رسد که فرمود: اعوذبالله من الکرب و البلا “خدايا به تو پناه مي برم از کرب و بلا” و صداي برپايي خيمه ها و منزل و ماوا نمودن اهل بيت حسين عليه السلام، ديدگان شيعيان آن حضرت را مملو از اشک و آه مي نمايد....
    اين روزها اگر به ديدار حضرت ولي عصر مهدي موعود نايل شويم، يقينا آن حضرت را در حالي خواهيم يافت که شال عزا به گردن داشته و در عزاي جدش حسين عليه السلام مي گريد. خطاب به آن امام همام و خليفه الله زمان اين گونه عرضه مي داريم که يا بقيه الله اين مصيبت عظيم را به محضر مقدس شما و خانواده معظمتان تسليت عرض مي نماييم و از خداوند خواستاريم که هرچه زودتر ظهور شما را نزديک گرداند تا انتقام خون جدت حسين عليه السلام را از ظالمان و متجاوزان بستاني.
    آجرک الله يا بقيه الله 
    

 دستها سایه بان چشمانم                                                             کاروانی ز دور می آید                          

دربیابان تشنه و برهوت                                                               گردوخاکی زدورمی آید

آی بارانیان به کوچه زنید                                                            تاکه پایان دهید فاصله را               

 گوش دل گر دهیدمیشنوید                                                      بی قراری زنگ قافله را
بین یک حلقه از بنی هاشم                                                       محملی خوش خرام می آید

 پشت پرده فرشته ای آرام                                                      باوقارتمام می آید

دوربادا و دور  چشم  فلک                                                        زینب از راه دور می آید

سرعالم به زیر چون بانو                                                          قصد دارد نزول فرماید

خیمه ها یک به یک علم گردید                                                 جان عالم فدای خیمه دوست

اولین خیمه ای که قد افراشت                                                  خیمه زینب است چون بانوست

خیل اصحاب گرد شمع وجود                                                    چشمها بی قرار ثارالله

دست در دست باب دخترکی                                                    پابه پای حسین عبدالله

هرچه کودک پیاده  شد آخر                                                   بوسه ای از رخ عمویش کرد

وعموتا رقیه اش را دید                                                     پاک خاک از لباس ومویش کرد

ناقه ای روی خاک زانو زد                                                  ضرب خورشید آسمان کم شد

هرکسی بود گرد محمل عشق                                         دست بر سینه اش زد و خم شد

پرده تا ازکجاوه رفت کنار                                                   رخ عیان کرد عمه سادات

گوش کن می رسدصدای حسین                                       همگی بهرعمه جان صلوات

هاشمیون کنارهودج نور                                                    همگی ذکرفاطمه برلب      

وعلم گشت بیرق عباس                                                  درکنار کجاوه زینب

آفتاب و تمام شدت آن                                                    مهربان شد بصورت عمه

باد می زد به پرچم عباس                                                سایه بان شد به صورت عمه

دست اکبر گرفت دستی را                                               دست دیگر به بازوی عباس

پای عباس شد رکاب حرم                                                پای زینب به زانوی عباس

یل ام البنین به چشم کشید                                            گوشه آستین بانو را        

زینب اورا فشرد در آغوش                                                 بوسه ای زد میان ابرو را

گفت داغ تو رانبینم من                                                    عین آرامشم تویی عباس

من فدایت که در مصیبتها                                                  آخرین خواهشم تویی عباس

باچنین عزت و جلال و شکوه                                              گشت خاتون پیاده از محمل

چند روزی گذشت باز رسید                                               کاروان پیاده وای از دل

نه عمویی کنار عمه رسید                                                نه عصایش دو دست اکبر بود

آنکه هر دم کنار زینب بود                                                  بین گودال پاره پیکر بود...........

 

همه خواهان تو از مسلم و ترسا و یهود

           وه که اندر سر کوی تو عجب غوغایی است   

فردا شب هم هیئتhttp://ghoghnoosesookhte.blogfa.com/اینجاست

منتظرتون هستیم

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
برمشامم می رسد..... 
صد مرده زنده میشود از ذکر یاحسین        ارباب ما معلم عیسی بن مریم است

 

عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت     قنداقه حسین شرف عرش اعظم است

 

بایوسفش مقایسه کردم نگار گفت            اوشاه مصرباشدو این شاه عالم است

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
...... 

شهادت قسمت ما می شد ایکاش

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت
غدیریه 

ین صدای گرد و خاک بال کیست؟

این تلاطم های موج یال کیست؟

اولین بار است میخواند سرود!!

آخرین بار است می آید فرود

آمد و شوقی شد و در سینه ریخت

برسرم بارانی از آئینه ریخت

بند تسبیحم برایش دانه شد

مسجد قلبم کبوترخانه شد

آیه ای آورده سنگین و ثـقیل

زیر این آیه تلف شد جبرئیل

آیه ای از حضرت قدوس خم

شیعیان ، الیوم اکملت لکم

**

آیه ای آورد و خود پرواز کرد

باب عشق و عاشقی را باز کرد

آیه اش ظرفیت سی جزء بود

وه که هم اعجاز وهم ایجاز کرد

میشود با گفتن یک واژه اش

یکصدو ده مرتبه اعجاز کرد

میشود با خواندنش جبریل شد

سینه ی هفت آسمان را باز کرد

گفت باید از همین ساعت به بعد

روز را با یا علی آغاز کرد

گفت و گفت و گفت از حمد خدا

با عبارات و اشاراتی رسا

**

گفت حمد آن که باران آفرید

از کویر و ابرها نان آفرید

استجابت را شبیه آب کرد

آه را از پشت طوفان آفرید

شیعه ی خورشید ، یعنی ذره را

آفرید اما فراوان آفرید

از نکاح اسم رحمن و رحیم

طفل اقيانوس امکان آفرید

بعد از آن که شانه ای بر باد داد

حال دریا را پریشان آفرید

خود نمایی کرد بر جن و ملک

حیدری از جنس انسان آفرید

**

سایه را دنباله ی خورشید کرد

نور را بر ذره ها تأکید کرد

گفت زین پس هر کسی دارد نیاز

سوی حیدر پهن سازد جانماز

هر که را من قبله بودم تا به حال

کعبه اش باشد علی ، تم المقال

ابن که دستم منبر دستش شده

این که جبرائیل هم مستش شده

روی این آئینه حق تابیده است

عکس تجریدی خود را دیده است

حرف حق را می زند آئینه وش

با لب شمشیر تیز و مخلصش

دستهایش بوی خیبر میدهد

خستگی را از همه پر میدهد

**

منبری از خطبه های ناب خواند

در غدیر اسم علی را آب خواند

السلام ای آب دریای صمد

ای زلال قل هو الله احد

ای که میگردی شبیه انبیا

بر هدایت کردن قومت بیا

ای رسول مردم آئینه ها

بعثت غارت، حرای سینه ها

ای به بالای جهاز اشتران

شأن تو بالاست در بالا بمان

از تو میریزد صفات کبریا

ذات تو ممسوس ذات کبریا

نردبان وصف تو بی انتها

پله ی این نردبان سوی خدا

چون تکلم میکنی موسائی ام

تا که خلقم میکنی عیسا ئی ام

جفت دردم کشتی توحن کجاست؟

جسم سردم گرمی روحت کجاست؟

ای مسح دردهای لاعلاج

ما همه دردیم ، ظرف احتیاج

ما همه زخم یتیم کوچکیم

کن مدارا با همه ، ما کودکیم

ما نسیم ذکر تقدیس توأئیم

حاجیان فصل تندیس توأئیم

کوچه را میگردی و طی میکنی

کوزه را ظرفیت می میکنی

روی دوشت کیسه ی خرما و نان

میروی در کوچه ها دامن کشان

کیسه نه دل میبری بر روی دوش

شیعه هستم شیعه ی خرما فروش

ای سفیدی ای کبودی ای بنفش

ای به چشم پای سلمان ، جای کفش

ای به هر گام تو صدها التماس

کیسه بر دوش سحر ای ناشناس

ما همه مدیون شمشیر توئیم

تشته ی نان جو و شیر توئیم

بیعت گیجیم ما را راه بر

با خودت تا اشتهای چاه بر

|+|
نوشته شده توسط محسن در و ساعت