اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته
بپرس ازش تا بگه
چه جور ميشه سوخت و ساخت
با بيست هزار تومن پول
اجاره خونه پرداخت
اجارههاي سنگين
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دواي مينا
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
يااينكه بي رنگ مو
موي سياهو رنگ كرد
وقتي كه گفتند بابا
تو جبههها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه
چند تا موهاش سفيد شد
مي خواي بدوني چرا
نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعد بابا
چي ديده، چي كشيده
يا ميره داروخانه
برا دواي مينا
يا كه ميره سمساري
يا كه بهشت زهرا(س)
يه روز به دنبال وام
مامان ميره به بنياد
يه روز به دنبال كار
پيرِ آدم درمياد
هر وقت به مامان ميگم:
«طعم غذات عاليه»
مامان با گريه ميگه:
«جاي بابات خاليه»
بعضي روزا كه توي
خونه غذا نداريم
غذاي روز قبلو
برا مينا ميذاريم
مينا با غم ميپرسه:
«غذا فقط همينه؟»
مامان با گريه ميگه:
«بابات كجاس ببينه؟»
وقتي كه بيست ميگيرم
مياد پيشم ميشينه
نوازشم ميكنه
نمرهها مو ميبينه
ميگم: «معلمم گفت
كه نمره هات عاليه»
مامان با گريه ميگه:
«جاي بابات خاليه»
يه بار گفتم: «مامان جون
اين آقا بقاليه
با طعنه گفت تو خونه
جاي بابات خاليه؟»
تا حرف من تموم شد
با دست تو صورتش زد
با گريه گفت: «اي خدا
بيشرفي تا اين حد؟»
ميگم : «مامان راست بگو
اگه بابا دوست داشت
چرا ازت جدا شد
پس چرا تنهات گذاشت؟»
چشم ميدوزه تو چشمام
لب ميگزه ، ميخنده
بيرون ميره از اتاق
محكم در و ميبنده
رفتم و از لاي در
توي اتاقو و ديدم
صداي گريههاشو
از لاي در شنيدم
داشت با بابام حرف ميزد
چشاش به عكس اون بود
انگار كه توي گلوش
يه تيكه استخون بود
«مرتضي جون ميدونم
زندهاي و نمردي
بعد خدا و مولا
ما رو به كي سپردي؟
دست خوش آقا مرتضي
خوش به حالت كه رفتي
ما اينجا مستأجريم
تو اونجا جا گرفتي؟
خواستگاريم يادته؟
چند تا سكه مهرمه
مهريه مو كي ميدي؟
گره توي كار مه
مهريهمو كي ميدي
دختر مون مريضه
بياببين كه موهاش
تند تند داره ميريزه
مهريهمو كي ميدي؟
اجاره خونه داريم
صاحب خونه ميگفتش
ديگه مهلت نداريم
امروز كه صاحب خونه
اومد برا اجاره
همسايمون وقتي گفت
مهلت بده نداره
يهو تو كوچه داد زد:
اينا همش بهونهاس
دقّ اجاره داره
دردش اجاره خونهاس
به من چه شوهرش رفت
يا كه زن شهيده
خونه اجاره كرده
يا خونه مو خريده؟
درد دل خستهمو
فقط برا تو گفتم
چون از تموم مردم
«به من چه» ميشنفتم
ميگم خونه نداريم
خيلي مريضه بچه
ساية سرنداريم
همه ميگن «به من چه»
با آه خود به عكس
بابا جونم جون ميده
چادرو وَرميداره
موهاشو نشون ميده
صورتشو ميذاره
روصورت شهيدش
بابام نگاه ميكنه
به موهاي سفيدش
اشك مامان ميريزه
روصورت باباجون
بابام گربه ميكنه
براي غمهاي اون
بابا با چشماش ميگه
قشنگِ مهر بونم
همسر خوب و تنهام
غصه نخور ميدونم
اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته
دستاي پينهدارش
عجب حماسه سازه
دستايي كه شوهرش
خيلي به اون مينازه
دستايي كه پرچمِ
بابا رو ورميداره
توي خزون غيرت
دستايي كه بهاره
دستايي كه عينهو
دست بابا ميمونه
نميذاره سلاحِ
بابام زمين بمونه
دستي كه بچههاشو
بسيجي بار مياره
بذر غيرت و ايمان
تو روحشون ميكاره
درسته كه شوهرش
تو جبههها شهيد شد
درسته كه موي اون
بعد بابا سفيد شد
اما خون بابا و
موهاي مادر من
وقتي با هم جمع شدن
سيلي زدن به دشمن
سرخي صورت اون
سرخي خون باباست
موي سفيد مادر
افتخار بچههاست
بايد فهميده باشي
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد
بايد فهميدهباشي
چه جوري ميشه جنگ كرد
يا اينكه بيرنگ مو
موي سياهو رنگ كرد
اتل متل يه مادر
خيلي چيزا ميدونه
از بيمروّتيها
از بازي زمونه
اي كه در اين حوالي
غربت مارو ديدي
صداي نالههاي
مادرمو شنيدي
دست رو گوشات گذاشتي
چشماتو خيره كردي
زل زدي به مادرم
فكر كردي خيلي مردي؟
تو كه به زخم قلب
مامان نمك گذاشتي
اگه مامان بميره
مادرمو تو كشتي
اگه بابام نبودش
هر چي داشتي ميخوردن
مال و منالت كه هيچ
مادرتم ميبردن
اگه مامان بميره
دق ميكنم، ميميرم
پيش خدا و بابام
من جلو تو ميگيرم
يكى از ياران اميرالمؤمنين (ع ) او را پرسيد: آيا به گناهكار اين امت سلام كنيم ؟ و او فرمود:
پروردگار، او را شايسته توحيد ديده است و شما شايسته سلام نمى بينيد؟
و نيز فرمود: در حالى كه خود، به كارهاى رسوا كننده دست مى يازى ، بر عمل زشت ديگرى مخند!
((( رفاقت تعطیل)))
امیوارم مثل من لذت ببرید

نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى که چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مشکرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبيند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مىآيم.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى که به خيابان مىآيند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مىزنيد؛ در حالى که دغدغه اين را نداريد که شايد گوشهاى از زيبايىهاتان، پاک شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديکترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را کنترل کنيد؛ زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران کنيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مىرويد و صد قافله دل کثيف، همره شما نيست.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهىگيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مىبينى که مىتوانى اطاعت خدايت را بکنى؛ نه هوايت را.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مىرويد؛ در حالى که يک عروسک متحرک نيستيد؛ يک انسان رهگذريد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.
من مست و تو دیوانه
مارا که برد خانه
تاچندبگویم من
کم زن دوسه پیمانه

چند وقت پیش شعری رو دیدم برام خیلی جالب و تامل برانگیزبود فکر کنم از اشعار (ع.سپهر)باشه گفتم بذارم شماهم بخونید و کمی ....

اتل متل سمانه یه دختر شهیده
یه دختری که هیچ وقت بابا جونو ندیده
بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده
بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده
مامان زود ازدواج کرد بایه مرد غریبه
سمانه حالا اونو بابای خود می دونه
هیچکی بهش نگفته باباش یه مرد دیگه ست
باباش تو اسمونه تو یه دنیای دیگه ست
هیچکی بهش نگفته باباش چه مهربون بود
چه ابروی کمونی باباش چه خوش زبون بود
هیچکی بهش نگفته باباش یه قهرمون بود
تو دشتای شلمچه باباش یه دیده بون بود
سمانه قد کشیده بزرگ شده ماشالله
داره می ره دانشگاه دانشجو اون حالا
حراست دانشگاه عاصیه از دست اون
مدام باید بهش بگن موهات اومده بیرون
هفت قلم ارایشو یه مانتو کوچولو
شلوار برمودا و کفش های مثل پارو
تا حالا این دختر و بهشت زهرا نبردن
حتی جلوش اسمی از خون شهید نبردن
خانواده می گن که بزار یه کم خوش باشه
باش که رفته طفلی بزار که این خوش باشه
داره دلم می سوزه از بس که بی مرامیم
مگه شهید رفته که ما بخوریم بخوابیم؟
تو اون دنیا جواب باباش رو چی می دیم ما
یه اگه وقت بپرسه امانتم چی شد ها؟
حتی اگه سمانه باباش شهید نباشه
دختر شهر شهید باید اینجوری باشه؟!
آیت الله بروجردی و انیشتین
آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد. او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... ـ (منبع)
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است.
البته اگه شما خواننده محترم آدم مذهبی باشید احتمالا ایشون رونشناسید یا اگر بشناسید خودتون رو به اون راه بزنید(بگذریم)
برام خیلی جالی بود که قضیه چیه؟کنجکاو شدم و سایت رو باز کردم و دیدم خانم شهره در آلبوم تهیه شده جدیدشون( البته ظاهرا قدیمی شده) بنام آلبوم هوس آهنگی رو برای حضرت امام رضاخوندن و عرض ارادتشون رو به حضرت نشون دادن...
برام سوال شد چی میتونه این هدف و انگیزه رو برای کسی ایجادکنه که سالها دوره از وطن و در مرکز فساد زندگی میکنه وشاید اگر این وقت رو برای یک کار شاد دیگه میگذاشت خیلی بیشتر بهره برداری میکرد؟؟؟؟
از طرفی برای خودم نگران شدم که نکنه باهمه شلوغ بازیایی که دارم و خودمو محب امام رضا میدونم نکنه روز قیامت شرمنده آقا بشم و خیلی عقب تر از خیلی ها باشم چون بدون هیچ ادعایی و دور از هر ریایی این عرض ارادت قابل تحسین خانم شهره رو دیدم.....
نظر شما چیه؟؟؟

اگربارگران بودیم رفتیم
اگرنامهربان بودیم رفتیم
شماباخانمان خودبمانید
که مابی خانمان بودیم ورفتیم...
وه که اندر سرکوی تو عجب غوغاییست

می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد .
می گن : موجیه ! امیدی بهش نیست ! عقل درست حسابی نداره . باید از عاقل ها دورش کرد باید مراقب بود به عقلا !!! آسیب نزنه . باید ...
می گن : موجیه ! باید بهش برق وصل کرد . اصلا باید خشکش کرد و به دیوار زدش !
می گن : موجیه !
اونها نمی فهمند که اون فقط عاشقه
وبلاگ عزیزم تولدت مبارک
چه کاریست این دست ما داده ای
دلی را کــــه بـردی بـه دوز و کلک
دوبـــــاره به من پس فرستـاده ای
بیـــــا واقـعـــــا راستش را بگـــــو
چرا بـــــا دل من چپ افتــــاده ای
نگفتـم نگهداریش مشکل است؟
نگفتی که صد در صد آمــــاده ای؟
چگــــونه تـــــــرا پیش بینی کنم؟
تــــــو یک اتفــــاق نیفتـــــاده ای
کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است
از جـــراحت پُـــریــم یــــــــا مـــولا
خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا
معنی حمـــــد را نمــی دانیـــــــم
و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم
این عکس آقا احسانه که دیروز توی باغ طرفای کردان ازش انداختم...
خداهرکی ازین گلها داره براش نگهداره وبه اوناییم که ندارن چندتا چندتا بده ![]()

زچه برمن سیه رو دردوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت به توبود ازسعادت
چوسرشته شدگل من تودل مراربودی
به کسی اسیر بودم که ورا ندیده بودم
چودوچشم خودگشودم به خداقسم توبودی
چه غم ارتمام عالم نکننداعتنایم
به همین بوددلم خوش که توروبه من نمودی
میخواستم بیت اول روفقط بنویسم امادلم نیومد دیدم دستام همینجوری داره رو کیبورد را میره...
بگذریم...
میخاستم یه چیزی بگم ..آخه خیلی دلم گرفته ...شاید هرچندشب یه بار خواب کربلا رومیبینم ..یا خواب حرم حضرت ابالفضل رو..یاهم حرم سیدالشهدارو...نمیدونم چطوره که بعد از ۵سال که ازکربلا رفتنم گذشته هنوزم که هنوزه خواب ندارم...یاد اون شعری میفتم که میگفت:خواب هر شبم حسینه.....
بعضی مواقع هم که میبینم رفیقام میرن کربلا بدتر میشم..مثل چندروز پیش که یکی از دوستام خداحافظی کرد و رفت که یک ماه بمونه کربلا...
کاش زمان به عقب برمیگشت و الان دوباره توحرم ابالفضل میتونستم بخونم و گریه کنم و سینه بزنم...
کربلا..کربلا..اللهم ارزقنا

دیروز مرا نمی توان بی تو نوشت
امروز بدون تو چه مسجد چه کنشت
در هجر تو فرقی نکند شادی و درد
فردای بدون تو چه دوزخ چه بهشت
شاید یه کم با بقیه مطالبم و نوع وبلاگ همخونی نداشته باشه اما چون یه استقلالی هستم گفتم خوشحالیم رو بااین یه پست نشون بودم..
استقلال قهرمانیت مبارک
تو! فاطمه کلابیه! که به پاکدامنی شهره بودی... اما چون تو کم نبودند در آن عصر و او تو را برگزید. نمی دانم آنروز به او چگونه جواب دادی، اما آنقدر می دانم که نوعروس خانه حیدر شدی.
نامت فاطمه بود؛ اما دوست نداشتی فاطمه صدایت کند. نخستین بار که تو را فاطمه خواندند، نشستی و در غم تنهاترین بانوی آسمانی، زار گریستی و یادش را در دل زنده نگاه داشتی. خود را با آفتاب عظمت او مقایسه نمودی و گفتی: "مرا فاطمه مخوانید. فاطمه کوثر رسول است، مادر هستی است. من کنیز اویم، البته اگر این افتخار نصیبم شود."
و باز مردم دهان ناپاک مدینه سخن آغاز کردند که دیگر حسنین و زینبین روز خوشی نمی بینند! (مگر نه اینست که همین مردم آنها را یتیم کرده بودند با یاری نکردن علی و فاطمه؟؟!) اما آن روز تو با علی شرطی کردی که: مولای من! دیگر مرا فاطمه مخوانید که با هر بار بردن نام آن کوثر رسول تن کودکان را لرزان می بینم! روز اول به خدمت زینب رفتی که طفلی٦ ساله بود و گفتی که به خدمت خانه و شما آمده ام! کدبانوی خانه شمائید خانمم! و اینگونه زندگی آغاز شد تا آنزمان که خدا به تو و علی فرزندی عطا کرد.
و باز هم شروع کردند که: دیگر تمام شد. فرزند خودش که بیاید دیگر اولاد زهرا از چشم میافتند اما...
آن روز که برخاستی کودکان و علی بر سر سفره غذا بودند. عباست را آرام در آغوش گرفتی و نزدشان رفتی و ناگهان همه دیدند بجز زمین که بر گرد سر این کودکان و پدرشان می چرخد کودک شیرخواره ای و مادرش نیز خود به تنهایی گردشی عظیم آفریده اند که عالمیان را انگشت حیرت به دهان گذاشته...
عباس من به فدایتان! آرام آرام میگفتی و میگریستی. به فدای تو حسن جان! به فدای تو زینب جان. به فدای تو ام کلثوم و ناگهان دیگر فدایش کردی... به فدایت شود حسین فاطمه. من کنیز این خانه ام و شمایان اربابان فضل و کمال! کنیززاده را چه به برابری و برادری با شما...
آری، تو کوثر رسول نبودی؛ اما درس آموخته مکتب او بودی، اما اکنون بقیع، مهمانی تازه دارد. رفتی و عاشقانه در جوار مادر علی (علیه السلام) و فرزند او امام حسن مجتبی (علیه السلام) رخ در خاک دلربای بقیع کشیدی.
غروب غم انگیز تو بانوی فاطمی سرشت را به حق باوران و شیفتگان خاندان رسول اکرم (صلوات الله علیه) تسلیت می گوییم.
اماهیچ کس از دوستان وبلاگی و اینترنتیم نیومد بهم تبریک بگه![]()
شایدتو دنیای مجازی اینجوری رسمه ...
البته شایدم به خاطر ایامه فاطمیه بوده ![]()
درهر صورت محسن بی نام بی نام یک سال بزرگتر شد.
انشاالله معرفت و ایمانش هم بزرگتر بشه![]()
دلم از دست همه گرفته...
از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است
از هویت های میز نشان
از بله های از سر اجبار
از طلبههایی که طالب علم نیستند
از دانشجویانی که دانشجو نیستند
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده
از اندامهای به مزایده گذاشته شده
از انسانهای ارزان قیمت
از اعتقادهای حراجی
از حرفهای مفت
از وعدههای سر خرمن
از نادیدنی های دیدنی!
از صورتهایی که بوم نقاشی اند
از متهمانی که شاکی اند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است
از ولایت ناشناسان
از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفیانی که اهل کوفه نیستند
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمرعاص یا ... دم داشتند
از سیاستمداران بی دین
از متدینین بی سیاست
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه
از وطن دوستان وطن گریز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز
از امانت داران خائن
از کفهای روی آب
از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند
از آنانی که بی حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند
از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند
از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا
از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم
از مورچه های تنبل و بی کار
از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از کلاغهای بی حیا
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا
از رفیق
از آنان که بازی می دهند
از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!
دلم از دست همه گرفته


