تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
ضامن آهو 
شب تولد تو حرم چه حال و هوایی بود ...

خیلی ها با گل اومده بودن خیلی ها با دل خیلی هاهم باحاجت.....

من روسیا هم که با خجالت......

اصلا به خودم نمیدیدم  که جزو مهمونای خاص شب تولد باشم...

آخه به قول لاتا ما اصلا به این آقا نمیخوریم ....آقاحضرت رضا کجاماکجا؟؟؟شاه عالم کجاو بنده آلوده کجا؟اما به قول شاعر که میگه مور هم رخنه کند خانه شاهی گاهی؟؟

 

اماباهمین ناقابلی هنوز۱۰ روزنشده دوباره آقا دعوتم کرد....اونم ایام مخصوصه

ایشالا فرداشب دعاگوی همه دوستان حقیقی ومجازی هستم....

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 14:25
8/8/88 

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 11:5
شکر 
شکرخدارا که در پناه حسینیم     عالم ازین خوبتر پناه ندارد
|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 12:24
مناجات لری 
یه موقعهایی با خدا که حرف میزنم از ته دلم بخدا میگم:

اگه علامه امینی شد علامه امینی...

اگه علامه مجلسی شد علامه مجلسی....

اگه ایت الله بهجت شد ایت الله بهجت................

اگه میرزا اسماعیل دولابی هم شد میرزا اسماعیل دولابی....

تو خواستی که بشه....

تو براشون اینجوری مقدر کردی....

جان امام حسین یه کمی هم برا ما مقدر کن.......دمت گرم

خدایا............ابالفضل پشت و پناهت

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 1:38
احمد رفعت نیا 

احمد رفعت نیا یا همون احمد سیاه دوران کودکی و بچه محل قدیمی عزیزم که هیچ وقت فوتبالهایی رو که ته کوچه بازی میکردیم  رو ازیاد نمیبرم هفته گذشته در کمال ناباوری پر کشید و به خیل شهدا پیوست ...

در همون پروازی که طرفای شهریار به علت نقص فنی سقوط کرد...

یادش گرامی

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 21:27
 
اي شهيدان!
ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 17:57
روزهای دور ازخانه 
فکرمیکنم۵ روزیه که ازوطنم دورم ....

من ازدیار حبیبم نه ازبلادغریب     مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 15:6
بفرماییدنمازجمعه 
|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 0:58
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 23:48
دوستی 

حکيمى فرزندانش را گفت :

با هيچ کس دشمنى مورزيد،حتى اگر گمان کنيد که به شما زيانى نرساند و از دوستى کسى نپرهيزيد حتى اگر گمان کنيد که به شما سودى نرساند،زیرا که شما نمى دانيد که چه وقت بايد از دشمنى دشمن هراسيد و چه هنگام بايد به دوستى دوستى اميد داشت...

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 1:8
اتل متل یه مادر..... 

اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
نحيف‌ و زار و خسته‌
با صورتي‌ حزين‌ و
دستاي‌ پينه‌ بسته‌

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌
اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌

اجاره‌هاي‌ سنگين‌
خرج‌ مدرسه‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه‌
خرج‌ دواي‌ مينا

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ كرد

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو
موي‌ سياهو رنگ‌ كرد

وقتي‌ كه‌ گفتند بابا
تو جبهه‌ها شهيد شد
خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌
چند تا موهاش‌ سفيد شد

مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا
نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟
بپرس‌ كه‌ بعد بابا
چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌

يا ميره‌ داروخانه‌
برا دواي‌ مينا
يا كه‌ ميره‌ سمساري‌
يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)

يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌
مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد
يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار
پيرِ آدم‌ درمياد

هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:
«طعم‌ غذات‌ عاليه‌»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»

بعضي‌ روزا كه‌ توي‌
خونه‌ غذا نداريم‌
غذاي‌ روز قبلو
برا مينا ميذاريم‌

مينا با غم‌ ميپرسه‌:
«غذا فقط‌ همينه‌؟»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»

وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌
مياد پيشم‌ ميشينه‌
نوازشم‌ مي‌كنه‌
نمره‌ها مو مي‌بينه‌

ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌
كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»

يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌
اين‌ آقا بقاليه‌
با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌
جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»

تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد
با دست‌ تو صورتش‌ زد
با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا
بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»

ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو
اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌
چرا ازت‌ جدا شد
پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»

چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌
لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌
بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌
محكم‌ در و مي‌بنده‌

رفتم‌ و از لاي‌ در
توي‌ اتاقو و ديدم‌
صداي‌ گريه‌هاشو
از لاي‌ در شنيدم‌

داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد
چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود
انگار كه‌ توي‌ گلوش‌
يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود

«مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌
زنده‌اي‌ و نمردي‌
بعد خدا و مولا
ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟

دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌
خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌
ما اينجا مستأجريم‌
تو اونجا جا گرفتي‌؟

خواستگاريم‌ يادته‌؟
چند تا سكه‌ مهرمه‌
مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟
گره‌ توي‌ كار مه‌

مهريه‌مو كي‌ ميدي‌
دختر مون‌ مريضه‌
بياببين‌ كه‌ موهاش‌
تند تند داره‌ ميريزه‌

مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟
اجاره‌ خونه‌ داريم‌
صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌
ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌

امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌
اومد برا اجاره‌
همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌
مهلت‌ بده‌ نداره‌

يهو تو كوچه‌ داد زد:
اينا همش‌ بهونه‌اس‌
دق‌ّ اجاره‌ داره‌
دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌

به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌
يا كه‌ زن‌ شهيده‌
خونه‌ اجاره‌ كرده‌
يا خونه‌ مو خريده‌؟

درد دل‌ خسته‌مو
فقط‌ برا تو گفتم‌
چون‌ از تموم‌ مردم‌
«به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌

ميگم‌ خونه‌ نداريم‌
خيلي‌ مريضه‌ بچه‌
ساية‌ سرنداريم‌
همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»

با آه‌ خود به‌ عكس‌
بابا جونم‌ جون‌ ميده‌
چادرو وَرميداره‌
موهاشو نشون‌ ميده‌

صورتشو ميذاره‌
روصورت‌ شهيدش‌
بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌
به‌ موهاي‌ سفيدش‌

اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌
روصورت‌ باباجون‌
بابام‌ گربه‌ ميكنه‌
براي‌ غمهاي‌ اون‌

بابا با چشماش‌ ميگه‌
قشنگ‌ِ مهر بونم‌
همسر خوب‌ و تنهام‌
غصه‌ نخور مي‌دونم‌

اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
نحيف‌ و زار و خسته‌
با صورتي‌ حزين‌ و
دستاي‌ پينه‌ بسته‌

دستاي‌ پينه‌دارش‌
عجب‌ حماسه‌ سازه‌
دستايي‌ كه‌ شوهرش‌
خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌

دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ
بابا رو ورميداره‌
توي‌ خزون‌ غيرت‌
دستايي‌ كه‌ بهاره‌

دستايي‌ كه‌ عينهو
دست‌ بابا مي‌مونه‌
نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ
بابام‌ زمين‌ بمونه‌

دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو
بسيجي‌ بار مياره‌
بذر غيرت‌ و ايمان‌
تو روحشون‌ ميكاره‌

درسته‌ كه‌ شوهرش‌
تو جبهه‌ها شهيد شد
درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌
بعد بابا سفيد شد

اما خون‌ بابا و
موهاي‌ مادر من‌
وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌
سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌

سرخي‌ صورت‌ اون‌
سرخي‌ خون‌ باباست‌
موي‌ سفيد مادر
افتخار بچه‌هاست‌

بايد فهميده‌ باشي‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ كرد

بايد فهميده‌باشي‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو
موي‌ سياهو رنگ‌ كرد

اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
خيلي‌ چيزا ميدونه‌
از بي‌مروّتيها
از بازي‌ زمونه‌

اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌
غربت‌ مارو ديدي‌
صداي‌ ناله‌هاي‌
مادرمو شنيدي‌

دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌
چشماتو خيره‌ كردي‌
زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌
فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟

تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌
مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌
اگه‌ مامان‌ بميره‌
مادرمو تو كشتي‌

اگه‌ بابام‌ نبودش‌
هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌
مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌
مادرتم‌ مي‌بردن‌

اگه‌ مامان‌ بميره‌
دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌
پيش‌ خدا و بابام‌
من‌ جلو تو مي‌گيرم‌

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 23:25
پند امیر 

 

يكى از ياران اميرالمؤمنين (ع ) او را پرسيد: آيا به گناهكار اين امت سلام كنيم ؟ و او فرمود:
پروردگار، او را شايسته توحيد ديده است و شما شايسته سلام نمى بينيد؟
و نيز فرمود: در حالى كه خود، به كارهاى رسوا كننده دست مى يازى ، بر عمل زشت ديگرى مخند!

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 10:11
کرببلا 

تا کرببلا هست زمین را عشق است...

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 0:52
استقلال قهرمان 

قهرمانی نزد استقلالیها است وبس

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:20
.... 
هرکسی از ظن خودشد یارمن...
|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 17:24
رفاقت تعطیل 
یه روز پشت یه پیکان ازون جواتیا دیدم درشت یه جمله ای رو نوشته که با خوندنش خندم گرفت  و رفتم اما از بد روزگار مجبور شدم خودم تواین پست جدیدم با خط درشت بنویسمش...

                             

                                     ((( رفاقت  تعطیل)))

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:56
لیلا شیدا 
مطلب زیر بر گرفته از وبلاگ ((خواهرم لیلا)) می باشد....

امیوارم مثل من لذت ببرید



نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.
نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بيند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى‏آيم.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى که به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى که دغدغه اين را نداريد که شايد گوشه‏اى از زيبايى‏هاتان، پاک شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديک‏ترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را کنترل کنيد؛ زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران کنيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مى‏رويد و صد قافله دل کثيف، همره شما نيست.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى که مى‏توانى اطاعت خدايت را بکنى؛ نه هوايت را.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛ در حالى که يک عروسک متحرک نيستيد؛ يک انسان رهگذريد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.


 

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:24
ای خدا 
ای خدا

بازم خودت

هوای مارو داشته باش...

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 0:4
استقلال قهرمان 
خبر دارشدیم به خاطر گرفتن مساوی قرمزها در مقابل با افتخارترین تیم آسیا علی رغم پرداخت پاداشهای  فراوان و یک خودرو زانتیا به بازیکنان پرسپولیس ..این باشگاه طی نامه ای رسما اعلام کرد  چون مساوی  درمقابل استقلال  قهرمان گرفتن برای ما مثل قهرمانی است هواداران به مناسبت این افتخار یک هفته به جشن و پایکوبی بپردازند

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 8:26
محض یار مهربان 

من مست و تو دیوانه    

                              مارا که برد خانه

                                                        تاچندبگویم من

                                                                             کم زن دوسه پیمانه

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:9
دخترشهید 
 

چند وقت پیش شعری رو دیدم برام خیلی جالب و تامل برانگیزبود فکر کنم از اشعار (ع.سپهر)باشه گفتم بذارم شماهم بخونید و کمی ....

 

اتل متل سمانه  یه دختر شهیده

یه دختری که هیچ وقت بابا جونو ندیده

بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده

بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده

مامان زود ازدواج کرد بایه مرد غریبه

سمانه حالا اونو بابای خود می دونه

هیچکی بهش نگفته باباش یه مرد دیگه ست

باباش تو اسمونه تو یه دنیای دیگه ست

هیچکی بهش نگفته باباش چه مهربون بود

چه ابروی کمونی باباش چه خوش زبون بود

هیچکی بهش نگفته باباش یه قهرمون بود

تو دشتای شلمچه باباش یه دیده بون بود

سمانه قد کشیده بزرگ شده ماشالله

داره می ره دانشگاه دانشجو اون حالا

حراست دانشگاه عاصیه از دست اون

مدام باید بهش بگن موهات اومده بیرون

هفت قلم ارایشو یه مانتو کوچولو

شلوار برمودا و کفش های مثل پارو

تا حالا این دختر و بهشت زهرا نبردن

حتی جلوش اسمی از خون شهید نبردن

خانواده می گن که بزار یه کم خوش باشه

باش که رفته طفلی بزار که این خوش باشه

داره دلم می سوزه از بس که بی مرامیم

مگه شهید رفته که ما بخوریم بخوابیم؟

تو اون دنیا جواب باباش رو چی می دیم ما

یه اگه وقت بپرسه امانتم چی شد ها؟

حتی اگه سمانه باباش شهید نباشه

دختر شهر شهید باید اینجوری باشه؟!

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 22:17
آیت الله بروجردی و انیشتین  

آیت الله بروجردی و انیشتین

 

 

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر  تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط  حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده  ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

             آیت الله بروجردی و انیشتین      آیت الله بروجردی و انیشتین

از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد  معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول  معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:

                                                          E = M.C2 >> M = E :C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد. او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... ـ (منبع)


در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها  با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.


3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است.

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 11:14
هفته بسیج مبارک 

بسیجیان امروز...

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 18:2
شهره صولتی 
ایام ولادت امام رضا مشغول جستجوی مطلب و شعر در اینترنت بودم با نام امام رضا که یهویی در میان جستجوی تصویری چشمم به عکس خانمی افتاد که زیرش هم نوشته بود شهره صولتی...

البته اگه شما خواننده محترم آدم مذهبی باشید احتمالا ایشون رونشناسید یا اگر بشناسید خودتون رو به اون راه بزنید(بگذریم)

برام خیلی جالی بود که قضیه چیه؟کنجکاو شدم و سایت رو باز کردم و دیدم خانم شهره در آلبوم تهیه شده جدیدشون( البته ظاهرا قدیمی شده) بنام آلبوم هوس آهنگی رو برای حضرت امام رضاخوندن و عرض ارادتشون رو به حضرت نشون دادن...

برام سوال شد چی میتونه این هدف و انگیزه رو برای کسی ایجادکنه که سالها دوره از وطن و در مرکز فساد زندگی میکنه وشاید اگر این وقت رو برای یک کار شاد دیگه میگذاشت خیلی بیشتر بهره برداری میکرد؟؟؟؟

از طرفی برای خودم نگران شدم که نکنه باهمه شلوغ بازیایی که دارم و خودمو محب امام رضا میدونم نکنه روز قیامت شرمنده آقا بشم و خیلی عقب تر از خیلی ها باشم چون بدون هیچ ادعایی و دور از هر ریایی این عرض ارادت قابل تحسین خانم شهره رو دیدم.....

نظر شما چیه؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 22:23
یا امام رضا 
ما را به دعا كاش فراموش نسازند

 رندان سحر خيز كه صاحب نفسانند
|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 15:38
وداع... 

اگربارگران بودیم رفتیم

اگرنامهربان بودیم رفتیم

شماباخانمان خودبمانید

که مابی خانمان بودیم ورفتیم...

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 22:44
...... 
         همه خواهان تو از مسلم و ترساویهود

       وه که اندر سرکوی تو عجب غوغاییست

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 18:5
دریغ ازفراموشی لاله ها 

می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد .

می گن : موجیه ! امیدی بهش نیست ! عقل درست حسابی نداره . باید از عاقل ها دورش کرد باید مراقب بود به عقلا !!! آسیب نزنه . باید ...

می گن : موجیه ! باید بهش برق وصل کرد . اصلا باید خشکش کرد و به دیوار زدش !

می گن : موجیه !

اونها نمی فهمند که اون فقط عاشقه

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 15:11
تولد 
بالاخره وبلاگ بی نام بی نام هم دوساله شد و تولدش متقارن با نیمه ماه شعبان شد..امیدوارم یه روز پست ۲۰ سالگی بی نام بی نام رو بنویسم....

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 14:21
اتفاق نیفتاده 
تویی کـــه به قول خودت ساده ای

چه کاریست این دست ما داده ای

دلی را کــــه بـردی بـه دوز و کلک

دوبـــــاره به من پس فرستـاده ای

بیـــــا واقـعـــــا راستش را بگـــــو

چرا بـــــا دل من چپ افتــــاده ای

نگفتـم  نگهداریش  مشکل است؟

نگفتی که صد در صد آمــــاده ای؟

چگــــونه تـــــــرا پیش بینی کنم؟

تــــــو یک اتفــــاق نیفتـــــاده ای

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 22:13