خیلی حسین زحمت مارا کشیده است....
حدیث پیرهن کهنه تو پابرجاست...
کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، خدای ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دستهای آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد....
پاسخ :
شرف شمس امروزه به خطوط و رموزی گفته میشود که در تاریخ 19 فروردین از ساعت 3 و 8 دقیقه صبح شروع و تقریباً 24 ساعت روز بعد بر روی نگینی حکاکی میشود. این رموز اولین بار توسط مولی علی(ع) در سنگی دیده شد که به ایشان خبر دادهاند: این نقشها، اسم اعظم خداوند است. این نقوش حروفی از تورات،انجیل و قرآن است. که مجموعاً سیزده حرف میشود.
علی(ع) در بیان این نقوش اشعاری سروردهاند که بعدها این اشعار به رموز تبدیل شد:
ثلاث عصی صففت بعد خاتم
علی رأسها مثل السنان المقوم
و میم طمیس ابترثم سلّم
الی کل مأمون و لیس بسلّم
و اربعه مثل الاصابع صففت
تشیر الی الخیرات من غیر معصم
و هاء شقیق ثم واو مقوّس
علیها اذا یبدو کأنبوب محجم
فیا حامل الاسم الذی لیس مثله
توق من الاسواء تنج و تسلم
فذلک اسم الله جل جلاله
الی کل مخلوق فصیح و اعجم
دیوان منسوب به امام علی(ع)
اشعار فارسی
اولی خاتمی همی باید
که بود پنج گوشه آن خاتم
لیک شرط نوشتنش این است
که نراند بر او دوباره قلم
بنویسد عقیب آن سه الف
که صد و یازده بود به رقم
بر سر هر سه چون سنان مدّی
بکشد آن چنان که نبود خم
بعد از آن میم بی دمی باشد
که بود کور و چشم او بر هم
پس بود نردبان سه پایه
که نباشد از آن زیاد و نه کم
بعد از آن چار الف بود همسر
چون انامل ستاده پهلوی هم
هست آنگاهها و پس واو
که بود کج به هیأت محجم
خاصیت این انگشتر با رموز مذکور، در امان بودن از رنجها و بلاهاست. هم چنین در جاهایی که جانوران گزنده چون مار و عقرب است باعث دفع شر آنان میشود. از بیماریهایی چون وبا، تب و... نیز جلوگیری میکند.
از آنجا که الف مبدأ حروف است و در این نقوش لفظ (الله) آمده است قطعاً خواص مذکور معتبر خواهد بود. الف مبدأ جمیع حروف تکوین و تدوین است.
منابع:
1. مفاتیح المغالیق اثر محمود دهدار عیانی.
2. ریحانة الادب، ج7، ص 23، اثر مدرسی.
3. هزار و یک کلمه ،ج3، ص 371، کلمه 343 – اثر علامه حسن زاده آملی.
4. هزار و یک نکته،ج2، ص 796، نکته 977، اثر علامه حسن زاده آملی.
5. تفسیر قرآن اثر شهید مصطفی خمینی.قلبی شكست و دور و برش را خــدا گرفت
نقـاره می زنند ....... مریضی شفــا گرفت
دیدی كـــــه سنـــگ در دل آئینـــه آب شد
دیدی كـــــه آب حــاجـــت آئینــــه را گرفت
خورشیدی آمـد و به ضریح تو سجـــده کرد
اینجـــا برای صبــــح خـودش روشنــا گرفت
پیغـمبـری رسیــد در ایــن صحــــن پـر ز نور
در هــــر رواق . خلــوت غـــار حـــــرا گرفت
از آن طرف فرشتــــه ای از آسمــــان رسید
پـروانـــه وار گشـت و ســــلام مـــرا گرفت
زیر پـرش نهــــاد و به سـمــت خـــدا پــرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همــه باور نشسـت و بعـد
عکسی به یادگـار از این صحنه هــــا گرفت
دارم قـدم قـدم بــه تـو نـزدیـک می شــوم
شعــــرم تمــــام فاصـلـــه هــا را فرا گرفت
دارم به سمــت پنجـــــره فـــولاد مــی روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت
سفری روی أبرها داریم
همگی با نشاط آمده ایم
دست خود ساک،چندتا داریم
تا که رفتیم در هواپیما
آخرین صندلی است،جا داریم
اوّل در،کسی خوش آمد گفت
ما روی باز و دلگشا داریم
همگی روی صندلیهامان
بنشستیم و حال ما داریم...
...به قِر و فِرّ خویش پردازیم
ناز داریم ما،أدا داریم
کولرش خوب کار می کند و
چقَدَر تار مو رها داریم
مانتوی تنگ هم سبب شده که
جذبه در چشم مردها داریم
قهقهه می زنیم و سرمستیم
پیش مردم کجا حیا داریم؟!
تا که عمّامه بر سری آید
آه که ما چقَدر عزا داریم
۱۰دقیقه گذشت از پرواز
حال ما جای در فضا داریم
ناگهان یک تکان سختی خورد
هول کردیم و گوئیا داریم...
...آخر عمر خویش می بینیم،
حال بر لب خدا خدا داریم!
سِفت بر صندلی بچَسبیدیم
بر لب خویشتن دعا داریم
با تمام وجود جیغ زدیم
داد و فریاد تا سَما داریم
ما جوانیم و آرزو داریم
فکر مُردن دگر کجا داریم؟!
روسری هایمان جلو آمد
آری انگار ما جزا داریم
۱۰دقیقه گذشت،برگشتیم
باز در جای قبل،جا داریم
خلبان گفت:نقص فنّی بود
طلب پوزش از شما داریم
لطف فرموده و پیاده شوید،
باز ما تار مو رها داریم...
که باده باتو حلال است و آب بی توحرام
امام رضا فرمود:نیکی به پدر و مادر واجب است اگرچه مشرک باشند ولی در امر معصیت نباید از آتها پیروی کرد......
یادش بخیر شاید از اولین احادیثی بود که در دوران دبستان تو کتاب دینی مون بود و من حفظش کردم و هیچ وقت فراموشش نمیکنم.....فقط امیدوارم بهش عمل کنیم....
میگفت هر عروس و دامادی که جشن عروسیشون تموم میشه فردای عروسی رسم دارن اول کاری که میکنن برن سر مزار کشته های جنگشون میرن و ادای ادای احترام کنن.....
چقدر از عروس و دامادهای ما بعد از سالها زندگی برای یکبار هم که شده به مزارشهدامون رفتند و با یک شاخه گل و فاتحه یادشونرو گرامی داشتتن؟؟؟؟؟
امشب دیگه خیلی دلم تنگ شده بود گفتم بیام یه سری بزنم....
دوسه روز دیگه نایب الزیاره رفقا هستم حرم علی بن موسی الرضا علیه السلام
اونجا برای همه رفقای مجازی و حقیقی دعاگوهستم....
دل درگروعترت ومصحف داریم
درمدح علی ولعن بوبکروعمر
هم همت و هم کارمضاعف داریم
گفتم: هر بی قراری رو یه چیز آروم میکنه وزمین لرزان را تسبیح خدا ...واز آنجا که نماز خوانها کم شدن ,دیگر کمتر کسانی به گوش زمین می خوانند "سبحان ربی الاعلی وبحمده "اینه که زمین بی قراره ....سعی کنید آرومش کنید...
2-وکسی گفت "حس عجیب زیارت امام رضا(ع)".....؟؟دلیلش چیه؟
گفتم(از قول حجه الاسلام استاد فاطمی نیاوایشان از آقای طباطبایی):همه ائمه رئوفند ,ولی رافت امام رضا (ع)حسی است....به قول معروف وارد حرمش میشی تحویلت میگیره ..مگه نه؟
3-وکسی گفت"تو که میدونی لایق وصال نیستی ..."چرا از وصال دم میزنی؟
گفتم: اینکه اینو میدونم جای خودش ولی یه چیز دیگه... بده آدم آرزوهای بزرگ داشته باشه ؟آرزو هم بر جوانان عیب نیست! تازه "وصف العیش ,نصف العیش"....
۴-وکسی گفت "چرا اینقده لاف دوستی و محبت اهلبیت را میزنی..."؟؟؟دورغ گو!!!
گفتم:خودم اینو بهتر از هر کس دیگه میدونم ولی اینو نمی دونم چرا اونا (اهلبیت علیهم السلام)منو با اینکه لاف میزنم اینقده تحویل میگیرن ؟....اینم یه چشمه از کرم این خانواده...دیگه چی میگی؟!
5-وکسی گفت"حجاب یعنی بازگشت به دوران عقب ماندگی ,واین خیلی بده وجلوی پیشرفت رو میگیره ....برا این یکی چی داری بگی؟"....
گفتم :تا اون جایی که بنده از دوران جاهلیت اطلاع دارم در تاریخ حرفی از حجاب وپوشش زنان آن زمان (جاهلیت) نیامده بلکه آنچه آمده برهنگی ,وبی حجابی وبی ارزشی زنان در جامعه بوده... حالا اگه تاریخ شما آن دوران را درآینده پیش بینی کرده اون یه بحث دیگه ای هست!!! .... وشاید ما اشتباه میکنیم ,درسته هنوز اون دوران در راه است!!! ,وما شاهد پرتاب جانانه تاریخ به جلو تر هستیم ,چون شما بی حجابی سبب پیشرفت میدانید پس به جلو حرکت کنید....عجب از این عقب ماندگی .. عجب..!!!
6-وکسی گفت"آمین را بلند بگو...."؟؟!
گفتم:آیا فکر می کنی که بلند گفتن آمین کافیه؟....نه رفیق, بلند گفتن و آهسته گفتن فرقی نداره!!!فقط وفقط با توجه گفتن مهمه!!!وبه قول شیخ رضا جعفری....درد ناگفته به گوش تورسد/لهجه بی ادبان فریاد است....
۷-وکسی گفت کربلا !!!!!!!!
گفتم : همه این هیئتا را که می بینی شعبه ای از کربلا هستن.ولی خوشبحال اونکه تو شعبه مر کزی حساب داره مگه نه؟؟؟؟
-وكسي گفت:" تو كه هيئتي هستي معني خوشبختي رو چي ميدوني؟ فرمول بده؟"
گفتم: اگه بخواي تو هر دودنيا خوشبخت باشي يه فرمول دارم كه هر چي بيشتربه اين فرمول عمل كني درجه خوشبختي بيشتره...در زيارات وارده از طرف حضرات معصومين يك زيارت داريم بنام زيارت آل ياسين كه از طرف آقا حجت بن الحسن (عج)وارد شده در اين زيارت خطاب به ائمه معصومين جمله اي داريم كه همين فرمول خوشبختي يا بد بختيه, تا كدومش
بخواي؟!!و اما فرمول اينه كه:"يا مولاي, شقي من خالفكم وسعد من اطاعكم"
خوب ,پس بدبخت كسيه كه با اين خانواده مخالفت كند در همه اعمال وكرداروخوشبخت كسيه كه اين خانواده را اطاعت كند در همه اعما ل وكردار....واين اطاعت ,شدت وضعف داره ,پس پيش به سوي خوشبختي...(خدايش حيف نيست فرمولهاي يك كارشناس روانشناسي را امتحان كنيم ولي حتي براي يكبار هم اين فرمول آسماني را امتحان نكنيم؟يه ذره وجدان ميخواد!!!)
9-وكسي گفت:"قربون اين خداي مهربون چقدر به من روسياه آبروداده ...اين ستاريت خدا چقدره؟"
گفتم: خلاصه ديگه اون مهربونه منو تو نبايد آبرو ريزي كنيم"اللهم اغفر لي الذنوب التي تهتك العصم"ولي حد شو نميتونم بگم, اينقدر بگم تا اين حد شو ديديم كه هنوز با تلاشهاي رئيس جمهور ليست مفسدان اقتصادي اعلام نشده!!!مال مردم و خوردن راس راس دارن ميگردن !چقدر مردم از فقر ونداري جون دادن ....اصلا حق الناس بالا تر از اين حرفاس گناهي كه به اين راحتي ها بخشيده نميشه و اين حق يه نفر نيست حق 60ميليون آدمه...ولي بازم ميگيم قربون اين خداي ستارالعيوب
اهل حال
حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست
آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی
حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست
آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت
رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست
فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است
حرمت اوقاف یا انفال میداند که چیست؟
"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"
بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!
"سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش"
کار آسان را فقط دلال میداند که چیست
در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است
زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست
آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا
حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟
فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو
سوز حقی را که شد پامال میداند که چیست
نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر
یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست
ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم
هر کسی حتی خر دجّال میداند که چیست
قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را
شاطر و کلّه پز و بقال میداند که چیست
ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را
غالباً تنها "شکرتیغال"1 میداند که چیست
پیامبر خدا:فرزندان ماجگرگوشه های ما هستند..(مدرک بالا)
و دیگر امام صادق میفرماید:اجرمومن از فقدان فرزندش بهشت است چه صبرکندیانکند....
..............................................................................................................................
در جنگ صفین محمدحنفیه به امر پدر بزرگوارشان امیرالمومنین به میمنه و میسره و قلب لب لشگر معاویه حمله میکردورهر نوبت که در خیمه می آمدعلی(ع)به سقاها میفرمودآب به زره او میریختند و آب به او میدادند .محمد حنفیه عرض کردچرا حسن و حسین را امر نمی فرمایید به میدان بروند؟
فرمود حسن و حسین بمنزله چشم من میباشند وتو بمنزله دست منی وباید دست از چشم دفاع نماید .
(((از اینجا معلوم میشود امام حسین در این جنگ حضور داشتند و این صحنه را میدیدند پس چقدر برای آنحضرت سخت گذشت زمانیکه جوانش علی اکبر از میدان آمد و از او آب خواست و او آب نداشت که به جوانش بدهد ولذا حسین (ع) شروع کرد به گریه کردن ..فبکی الحسین وقال واغوثاه..(منهاج الدموع-ص۹۷-شیخ علی قرنی گلپایگانی)
تقدیم به روح پدر بزرگم که در شروع زندگیم کامم را با تربت سیدالشهدا باز نمود.....
امسال به حرمت عزای سیدالشهدا کنسرت برگزار نمیکنم.....
خیلی ها با گل اومده بودن خیلی ها با دل خیلی هاهم باحاجت.....
من روسیا هم که با خجالت......
اصلا به خودم نمیدیدم که جزو مهمونای خاص شب تولد باشم...
آخه به قول لاتا ما اصلا به این آقا نمیخوریم ....آقاحضرت رضا کجاماکجا؟؟؟شاه عالم کجاو بنده آلوده کجا؟اما به قول شاعر که میگه مور هم رخنه کند خانه شاهی گاهی؟؟
اماباهمین ناقابلی هنوز۱۰ روزنشده دوباره آقا دعوتم کرد....اونم ایام مخصوصه![]()
ایشالا فرداشب دعاگوی همه دوستان حقیقی ومجازی هستم....
ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...
اگه علامه امینی شد علامه امینی...
اگه علامه مجلسی شد علامه مجلسی....
اگه ایت الله بهجت شد ایت الله بهجت................
اگه میرزا اسماعیل دولابی هم شد میرزا اسماعیل دولابی....
تو خواستی که بشه....
تو براشون اینجوری مقدر کردی....
جان امام حسین یه کمی هم برا ما مقدر کن.......دمت گرم
خدایا............ابالفضل پشت و پناهت![]()
احمد رفعت نیا یا همون احمد سیاه دوران کودکی و بچه محل قدیمی عزیزم که هیچ وقت فوتبالهایی رو که ته کوچه بازی میکردیم رو ازیاد نمیبرم هفته گذشته در کمال ناباوری پر کشید و به خیل شهدا پیوست ...
در همون پروازی که طرفای شهریار به علت نقص فنی سقوط کرد...
یادش گرامی
ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم
من ازدیار حبیبم نه ازبلادغریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

