تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
حسین 
دست من و تو نیست اگرعاشقش شدیم

     خیلی حسین زحمت مارا کشیده است....

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه ششم بهمن 1389 و ساعت 18:11
حسین جان 
هزار خرقه عوض کرد روزگار و هنوز

حدیث پیرهن کهنه تو پابرجاست...

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه چهارم شهریور 1390 و ساعت 20:30
شرم پدر 
گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
...
......کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، چقدر تشنه بودم
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 21:24
کشیش 

کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه می‎کند و به مبارزه می‎طلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می‎سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎سازد، آنچنان که هیچ اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎توانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کرده‎ایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسان‎تر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، خدای ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بی‎کران زندگی هدایت می‎کند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می‎داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 16:53
زمانه 
منی که لفظ شراب از کتاب میشستم

         زمانه کاتب دکان می فروشم کرد....

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 و ساعت 14:12
انگشترشرف شمس 
سوال: نگین انگشتر بنام شرف شمس چیست ؟ آیا روز خاصی برای نوشتن آن لازم هست ؟؟


پاسخ :


شرف شمس امروزه به خطوط و رموزی گفته می‌شود که در تاریخ 19 فروردین از ساعت 3 و 8 دقیقه صبح شروع و تقریباً 24 ساعت روز بعد بر روی نگینی حکاکی می‌شود. این رموز اولین بار توسط مولی علی(ع) در سنگی دیده شد که به ایشان خبر داده‌اند: این نقش‌ها، اسم اعظم خداوند است. این نقوش حروفی از تورات،‌انجیل و قرآن است. که مجموعاً سیزده حرف می‌شود.

علی(ع) در بیان این نقوش اشعاری سرورده‌اند که بعدها این اشعار به رموز تبدیل شد:

 

ثلاث عصی صففت بعد خاتم

علی رأسها مثل السنان المقوم

و میم طمیس ابترثم سلّم

الی کل مأمون و لیس بسلّم

و اربعه مثل الاصابع صففت

تشیر الی الخیرات من غیر معصم

و هاء شقیق ثم واو مقوّس

علیها اذا یبدو کأنبوب محجم

فیا حامل الاسم الذی لیس مثله

توق من الاسواء تنج و تسلم

فذلک اسم الله جل جلاله

الی کل مخلوق فصیح و اعجم

دیوان منسوب به امام علی(ع)

 

اشعار فارسی

اولی خاتمی همی باید

که بود پنج گوشه آن خاتم

لیک شرط نوشتنش این است

که نراند بر او دوباره قلم

بنویسد عقیب آن سه الف

که صد و یازده بود به رقم

بر سر هر سه چون سنان مدّی

بکشد آن چنان که نبود خم

بعد از آن میم بی دمی باشد

که بود کور و چشم او بر هم

پس بود نردبان سه پایه

که نباشد از آن زیاد و نه کم

بعد از آن چار الف بود همسر

چون انامل ستاده پهلوی هم

هست آنگاه‌ها و پس واو

که بود کج به هیأت محجم

 

خاصیت این انگشتر با رموز مذکور، در امان بودن از رنجها و بلاهاست. هم چنین در جاهایی که جانوران گزنده چون مار و عقرب است باعث دفع شر آنان می‌شود. از بیماریهایی چون وبا، تب و... نیز جلوگیری می‌کند.

از آنجا که الف مبدأ حروف است و در این نقوش لفظ (الله) آمده است قطعاً خواص مذکور معتبر خواهد بود. الف مبدأ جمیع حروف تکوین و تدوین است.

 

منابع:

1. مفاتیح المغالیق اثر محمود دهدار عیانی.

2. ریحانة الادب، ج7، ص 23، اثر مدرسی.

3. هزار و یک کلمه ،‌ج3، ص 371، کلمه 343 اثر علامه حسن زاده آملی.

4. هزار و یک نکته،‌ج2، ص 796، نکته 977، اثر علامه حسن زاده آملی.

5. تفسیر قرآن اثر شهید مصطفی خمینی.
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نهم فروردین 1390 و ساعت 12:18
برای حضرت رضاعلیه السلام 

قلبی شكست و دور و برش را خــدا گرفت

نقـاره می زنند .......  مریضی شفــا گرفت

 

دیدی كـــــه سنـــگ در دل آئینـــه آب شد 

دیدی كـــــه آب حــاجـــت آئینــــه را گرفت

 

خورشیدی آمـد و به ضریح تو سجـــده کرد 

اینجـــا برای صبــــح خـودش روشنــا گرفت

 

پیغـمبـری رسیــد در ایــن صحــــن پـر ز نور

در هــــر رواق . خلــوت غـــار حـــــرا گرفت

 

از آن طرف فرشتــــه ای از آسمــــان رسید

پـروانـــه وار گشـت  و ســــلام مـــرا گرفت

 

زیر پـرش نهــــاد و  به سـمــت خـــدا پــرید

تقدیم حق نمود و سپس ارتقا  گرفت

 

چشمی کنار این همــه باور نشسـت و بعـد

عکسی به یادگـار از این صحنه هــــا گرفت

 

دارم قـدم قـدم بــه تـو نـزدیـک می شــوم 

شعــــرم تمــــام فاصـلـــه هــا را فرا گرفت

 

دارم به سمــت پنجـــــره فـــولاد مــی روم

جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 20:30
یاصاحب زمان 
آیا شبیه لحظه تحویل سال پیش     امسال هم بدون تو تحویل میشود....
|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 و ساعت 13:29
کمی لبخند... 
سفری سوی ناکجا داریم

سفری روی أبرها داریم

همگی با نشاط آمده ایم

دست خود ساک،چندتا داریم

تا که رفتیم در هواپیما

آخرین صندلی است،جا داریم

اوّل در،کسی خوش آمد گفت

ما روی باز و دلگشا داریم

همگی روی صندلیهامان

بنشستیم و حال ما داریم...

...به قِر و فِرّ خویش پردازیم

ناز داریم ما،أدا داریم

کولرش خوب کار می کند و

چقَدَر تار مو رها داریم

مانتوی تنگ هم سبب شده که

جذبه در چشم مردها داریم

قهقهه می زنیم و سرمستیم

پیش مردم کجا حیا داریم؟!

تا که عمّامه بر سری آید

آه که ما چقَدر عزا داریم

۱۰دقیقه گذشت از پرواز

حال ما جای در فضا داریم

ناگهان یک تکان سختی خورد

هول کردیم و گوئیا داریم...

...آخر عمر خویش می بینیم،

حال بر لب خدا خدا داریم!

سِفت بر صندلی بچَسبیدیم

بر لب خویشتن دعا داریم

با تمام وجود جیغ زدیم

داد و فریاد تا سَما داریم

ما جوانیم و آرزو داریم

فکر مُردن دگر کجا داریم؟!

روسری هایمان جلو آمد

آری انگار ما جزا داریم

۱۰دقیقه گذشت،برگشتیم

باز در جای قبل،جا داریم

خلبان گفت:نقص فنّی بود

طلب پوزش از شما داریم

لطف فرموده و پیاده شوید،

باز ما تار مو رها داریم...

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 14:30
حکم شرعی 
من آن نیم که حلال و حرام نشناسم

 

                         که باده باتو حلال است و آب بی توحرام

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 16:3
شمیم 
بوی محرم میاد...
|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 12:39
رفیق بی کلک.... 
برالوالدین واجب و ان کان مشرکین و لا طاعه هما فی معصیه الخالق

امام رضا فرمود:نیکی به پدر و مادر واجب است اگرچه مشرک باشند ولی در امر معصیت نباید از آتها پیروی کرد......

 

یادش بخیر شاید از اولین احادیثی بود که در دوران دبستان تو کتاب دینی مون بود و من حفظش کردم و هیچ وقت فراموشش نمیکنم.....فقط امیدوارم بهش عمل کنیم.... 

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 15:45
ارزش شهید 
یکی از دوستام و بچه محل های قدیمیم (مهدی.پ)که  تازه چند روزیه از سفر روسیه برگشته خیلی چیزا برام تعریف کرد از فرهنگ و آداب و رسوم هزار چیز دیگه اما مطلبی که برام خیلی جالب بود رو گفتم تو وبم بنویسم شاید برای شما هم جالب باشه.....

میگفت هر عروس و دامادی که جشن عروسیشون تموم میشه فردای عروسی رسم دارن  اول کاری که میکنن برن سر مزار کشته های جنگشون میرن و ادای ادای احترام کنن.....

چقدر از عروس و دامادهای  ما بعد از سالها زندگی برای یکبار هم که شده به مزارشهدامون رفتند و با یک شاخه گل و فاتحه یادشونرو گرامی داشتتن؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 و ساعت 18:35
حجاب 
|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم تیر 1389 و ساعت 17:46
خانه 
شنیدید میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه؟؟؟
|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه چهارم تیر 1389 و ساعت 16:51
عهد 
تادم مرگ دلم وقف غم فاطمه است
|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 19:18
 
چندوقتیه اینقدر درگیر کار و روزمرگی هام شدم که دیگه نمیرسم یه سری به وبلاگم بزنم ...

امشب دیگه خیلی دلم تنگ شده بود گفتم بیام یه سری بزنم....

دوسه روز دیگه نایب الزیاره رفقا هستم حرم علی بن موسی الرضا علیه السلام

اونجا برای همه رفقای مجازی و حقیقی دعاگوهستم....

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 1:49
همت مضاعف 
مامشعلی ازعقیده درکف داریم

دل درگروعترت ومصحف داریم

درمدح علی ولعن بوبکروعمر

هم همت و هم کارمضاعف داریم

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت 10:26
وکسی گفت... 
1-وکسی گفت "زلزله" ...؟؟آخر چرا زمین می لرزد؟

گفتم: هر بی قراری رو یه چیز آروم میکنه وزمین لرزان را تسبیح خدا ...واز آنجا که نماز خوانها کم شدن ,دیگر کمتر کسانی به گوش زمین می خوانند "سبحان ربی الاعلی وبحمده "اینه که زمین بی قراره ....سعی کنید آرومش کنید...

2-وکسی گفت "حس عجیب زیارت امام رضا(ع)".....؟؟دلیلش چیه؟

گفتم(از قول حجه الاسلام استاد فاطمی نیاوایشان از آقای طباطبایی):همه ائمه رئوفند ,ولی رافت امام رضا (ع)حسی است....به قول معروف وارد حرمش میشی تحویلت میگیره ..مگه نه؟

3-وکسی گفت"تو که میدونی لایق وصال نیستی ..."چرا از وصال دم میزنی؟

گفتم: اینکه اینو میدونم جای خودش ولی یه چیز دیگه... بده آدم آرزوهای بزرگ داشته باشه ؟آرزو هم بر جوانان عیب نیست! تازه "وصف العیش ,نصف العیش"....

۴-وکسی گفت "چرا اینقده لاف دوستی و محبت اهلبیت را میزنی..."؟؟؟دورغ گو!!!

گفتم:خودم اینو بهتر از هر کس دیگه میدونم ولی اینو نمی دونم چرا اونا (اهلبیت علیهم السلام)منو با اینکه لاف میزنم اینقده تحویل میگیرن ؟....اینم یه چشمه از کرم این خانواده...دیگه چی میگی؟!

 

5-وکسی گفت"حجاب یعنی بازگشت به دوران عقب ماندگی ,واین خیلی بده وجلوی پیشرفت رو میگیره ....برا این یکی چی داری بگی؟"....

گفتم :تا اون جایی که بنده از دوران جاهلیت اطلاع دارم در تاریخ حرفی از حجاب وپوشش زنان آن زمان (جاهلیت) نیامده بلکه آنچه آمده برهنگی ,وبی حجابی وبی ارزشی زنان در جامعه بوده... حالا اگه تاریخ شما آن دوران را درآینده پیش بینی کرده اون یه بحث دیگه ای هست!!! .... وشاید ما اشتباه میکنیم ,درسته هنوز اون دوران در راه است!!! ,وما شاهد پرتاب جانانه تاریخ به جلو تر هستیم ,چون شما بی حجابی سبب پیشرفت میدانید پس به جلو حرکت کنید....عجب از این عقب ماندگی .. عجب..!!!

6-وکسی گفت"آمین را بلند بگو...."؟؟!

گفتم:آیا فکر می کنی که بلند گفتن آمین کافیه؟....نه رفیق, بلند گفتن و آهسته گفتن فرقی نداره!!!فقط وفقط با توجه گفتن مهمه!!!وبه قول شیخ رضا جعفری....درد ناگفته به گوش تورسد/لهجه بی ادبان فریاد است....

۷-وکسی گفت کربلا !!!!!!!!

گفتم : همه این هیئتا را که می بینی شعبه ای از کربلا هستن.ولی خوشبحال اونکه تو شعبه مر کزی حساب داره مگه نه؟؟؟؟

-وكسي گفت:" تو كه هيئتي هستي معني خوشبختي رو چي ميدوني؟ فرمول بده؟"

گفتم: اگه بخواي تو هر دودنيا خوشبخت باشي يه فرمول دارم كه هر چي بيشتربه اين فرمول عمل كني درجه خوشبختي بيشتره...در زيارات وارده از طرف حضرات معصومين يك زيارت داريم بنام زيارت آل ياسين  كه از طرف آقا حجت بن الحسن (عج)وارد شده  در اين زيارت خطاب به ائمه معصومين جمله اي داريم كه همين فرمول خوشبختي يا بد بختيه, تا كدومش

بخواي؟!!و اما فرمول اينه كه:"يا مولاي, شقي من خالفكم وسعد من اطاعكم"

خوب ,پس بدبخت كسيه كه با اين خانواده مخالفت كند در همه اعمال وكرداروخوشبخت كسيه كه اين خانواده را اطاعت كند در همه اعما ل وكردار....واين اطاعت ,شدت وضعف داره ,پس پيش به سوي خوشبختي...(خدايش حيف نيست فرمولهاي يك كارشناس روانشناسي را امتحان كنيم ولي حتي براي يكبار هم اين فرمول آسماني را امتحان نكنيم؟يه ذره وجدان ميخواد!!!)

9-وكسي گفت:"قربون اين خداي مهربون چقدر به من روسياه آبروداده ...اين ستاريت خدا چقدره؟"

گفتم: خلاصه ديگه اون مهربونه منو تو نبايد آبرو ريزي كنيم"اللهم اغفر لي الذنوب التي تهتك العصم"ولي حد شو نميتونم بگم, اينقدر بگم تا اين حد شو ديديم كه هنوز با تلاشهاي رئيس جمهور ليست مفسدان اقتصادي اعلام نشده!!!مال مردم و خوردن راس راس دارن ميگردن !چقدر مردم از فقر ونداري جون دادن ....اصلا حق الناس بالا تر از اين حرفاس گناهي كه به اين راحتي ها بخشيده نميشه و اين حق يه نفر نيست حق 60ميليون آدمه...ولي بازم ميگيم قربون اين خداي ستارالعيوب

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 11:18
اهل حال 

اهل حال

حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست          

مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست

آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی

 حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست

آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت

رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست

فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است

حرمت اوقاف یا انفال می‌داند که چیست؟

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"

بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش"

کار آسان را فقط دلال می‌داند که چیست

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است

زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست

آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا

حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو

سوز حقی را که شد پامال می‌داند که چیست

نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر

یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست

ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم

هر کسی حتی خر دجّال می‌داند که چیست

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را

شاطر و کلّه پز و بقال می‌داند که چیست

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را

 غالباً تنها "شکرتیغال"1 می‌داند که چیست  

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 و ساعت 10:18
یاعلی اکبر(ع) 
پیامبر خدا میفرماید:هر درختی میوه ای دارد ومیوه دل فرزند است..(منتخب میزان الحکمه ج۲ ص ۱۰۹۱)

 

پیامبر خدا:فرزندان ماجگرگوشه های ما هستند..(مدرک بالا)

 

و دیگر امام صادق میفرماید:اجرمومن از فقدان فرزندش بهشت است چه صبرکندیانکند....

..............................................................................................................................

در جنگ صفین محمدحنفیه به امر پدر بزرگوارشان امیرالمومنین به میمنه و میسره و قلب لب لشگر معاویه حمله میکردورهر نوبت که در خیمه می آمدعلی(ع)به سقاها میفرمودآب به زره او میریختند و آب به او میدادند .محمد حنفیه عرض کردچرا حسن و حسین را امر نمی فرمایید به میدان بروند؟

فرمود حسن و حسین بمنزله چشم من میباشند وتو بمنزله دست منی وباید دست از چشم دفاع نماید .

(((از اینجا معلوم میشود امام حسین در این جنگ حضور داشتند و این صحنه را میدیدند پس چقدر برای آنحضرت سخت گذشت زمانیکه جوانش علی اکبر از میدان آمد و از او آب خواست و او آب نداشت که به جوانش بدهد ولذا حسین (ع) شروع کرد به گریه کردن ..فبکی الحسین وقال واغوثاه..(منهاج الدموع-ص۹۷-شیخ علی قرنی گلپایگانی)

تقدیم به روح پدر بزرگم که در شروع زندگیم کامم را با تربت سیدالشهدا باز نمود..... 

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 1:30
خانم شکیلا 
یکی از رفقام که بچه متدین و باسواد و اهل معرفتی هم هست از طرف یه منبع موثق میگفت دوسه سال پیش که برای  اولین بارمحرم توی عید افتاده بود تموم  خواننده  ها توی دبی کنسرت گذاشته بودن  اما خانم شکیلا که اکثرا از اشعار  عرفانی و مغزدار استفاده میکنه برای اولین بار اونسال رو کنسرت برگزار نکرد و موقعی که دلیلش رو جویاشده بودن  گفته بود:

       امسال به حرمت عزای سیدالشهدا کنسرت برگزار نمیکنم.....

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 11:22
ضامن آهو 
شب تولد تو حرم چه حال و هوایی بود ...

خیلی ها با گل اومده بودن خیلی ها با دل خیلی هاهم باحاجت.....

من روسیا هم که با خجالت......

اصلا به خودم نمیدیدم  که جزو مهمونای خاص شب تولد باشم...

آخه به قول لاتا ما اصلا به این آقا نمیخوریم ....آقاحضرت رضا کجاماکجا؟؟؟شاه عالم کجاو بنده آلوده کجا؟اما به قول شاعر که میگه مور هم رخنه کند خانه شاهی گاهی؟؟

 

اماباهمین ناقابلی هنوز۱۰ روزنشده دوباره آقا دعوتم کرد....اونم ایام مخصوصه

ایشالا فرداشب دعاگوی همه دوستان حقیقی ومجازی هستم....

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 14:25
8/8/88 

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 11:5
شکر 
شکرخدارا که در پناه حسینیم     عالم ازین خوبتر پناه ندارد
|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 12:24
مناجات لری 
یه موقعهایی با خدا که حرف میزنم از ته دلم بخدا میگم:

اگه علامه امینی شد علامه امینی...

اگه علامه مجلسی شد علامه مجلسی....

اگه ایت الله بهجت شد ایت الله بهجت................

اگه میرزا اسماعیل دولابی هم شد میرزا اسماعیل دولابی....

تو خواستی که بشه....

تو براشون اینجوری مقدر کردی....

جان امام حسین یه کمی هم برا ما مقدر کن.......دمت گرم

خدایا............ابالفضل پشت و پناهت

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 1:38
احمد رفعت نیا 

احمد رفعت نیا یا همون احمد سیاه دوران کودکی و بچه محل قدیمی عزیزم که هیچ وقت فوتبالهایی رو که ته کوچه بازی میکردیم  رو ازیاد نمیبرم هفته گذشته در کمال ناباوری پر کشید و به خیل شهدا پیوست ...

در همون پروازی که طرفای شهریار به علت نقص فنی سقوط کرد...

یادش گرامی

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 21:27
 
اي شهيدان!
ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 17:57
روزهای دور ازخانه 
فکرمیکنم۵ روزیه که ازوطنم دورم ....

من ازدیار حبیبم نه ازبلادغریب     مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

|+|
نوشته شده توسط محسن در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 15:6
بفرماییدنمازجمعه 
|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 0:58