تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
برمنکرش لعنت 

يك نوزاد فلسطينی به همراه اسم نوشته شده عموی شهيد خود بر روی گونه اش به دنيا آمد.

اين نوزاد فلسطيني در پديده اي عجيب، پس از آن كه زمان تولدش يك ماه به تأخير افتاد و در شب قدر به دنيا آمد، نام «علا»، عموي شهيدش را با خط زيباي عربي و كاملاً واضح روي گونه اش دارد.روزنامه «الشرق الاوسط» با اعلام اين خبر افزود، مادر بزرگ اين نوزاد گفته است، او پيش از تولد نوه اش، اصرار داشته كه حاضر نيست، نوه اش همنام پسر شهيدش باشد، اما پس از تولد با ديدن اسم پسر خود كه با رنگ قهوه اي و زيبا بر روي گونه نوزاد نقش بسته بود، شوكه شده است.«الشرق الاوسط» نوشت، مردم فلسطين از سراسر اين كشور براي ديدن اين كودك - كه برخي از او به نام معجزه الهي ياد مي كنند - به بيت اللحم مي آيند.

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 8:13
شیخ جعفر مجتهدی رضوان الله تعالی علیه 
بر آن شدم جهت آشنایی دوستان عزیز با عرفا گاهگاهی مطالبی از زندگینامه شان را در وبلاگم بگذارم که اولین مطلب را با مطلبی در مورد شیخ جعفر مجتهدی آغاز میکنم.....

گزيده اي از ˜رامات و فضائل اخلاقي
آقای مجتهدی در صحرای عرفات
جناب آقای عطا الله سلطانی می گفتند: آقای حاج ابراهیم اسفلانی نقل می ˜ردند:
زملنی ی˜ی از پیرزناهای فامیل ما همراه خانواده اش به م˜ه م˜رمه مشرف شد او در صحرای عرفات ˜ه تمام خیمه ها ی˜ رنگ می باشد از خانواده خود جدا شده و آنها را گم می ˜ند و هر چه جستجو می ˜ند به نتیجه ای نمی رسد به زبان اهالی آنجا هم آشنایی نداشته است ˜ه از آنها وسوال ˜ند تا او را راهنمایی ˜نند.
در این هنگام نا امید شده و تمام درها را به روی خود بسته می بیند و متوسل به ساحت مقدس حضرت بقیة الله العظم(عج) می شود و عرضه می دارد: آقا جان! من ی˜ پیرزن تنها چه ˜نم؟
در همین حال ی˜ مرتبه آقای مجتهدی را مشاهده می ˜ند ˜ه از مقابل به طرف او می آیند بعد از سلام به آقا می گوید: گم شده ام، آقا به او می گویند با چه ˜سی آمده اید؟ می گوید: همراه خانواده ام.
ایشان می فرمایند: همراه من بیایید تا شما را به خیمه خانواده تان برسانم و به راه می افتند، هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته ˜ه به خیمه می رسند.
هنگامی ˜ه پیرزن به خیمه اش می رسد هر چه به ایشان اصرار می ˜نند ˜ه بفرمایید داخل آب یخی میل بفرمایید آنگاه تشریف ببرید.
می فرمایند: ˜ار دارم باید بروم.
بعد از این˜ه ان پیرزن همراه خانواده اش به ایران مراجعت می ˜ند و آقای حاج ابراهیم به دیدنش می رود پیرزن ازایشان می پرسد به دیدن آقای مجتهدی رفته اید؟
آقای حاج ابراهیم میگوید: آقا به م˜ه مشرف نشده اند.
آن پیرزن می گوید: خودم ایشان را در عرفات دیدم و مرا به خیمه رساندند.
و جریان گم شدنش را در عرفات برای آشنایان نقل می ˜ند ˜ه همگی با شنیدن این مطلب حیران می شوند.


|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 9:29
علمدار حسین 

« بسم رب العباس (ع) »

اذا زلزلت الارض زمين محشر عظمي ست،

چه شوري ست ، چه غوغاست ؛

از اين حال زمين لرزه به دلهاست

نه پستي ، نه بلندي وَ نه درياست!

رسيده ست همان روز قيامت ، همان لحظه موعود؛

كه فرمود خدا : زود رسد زود...

خلايق همه در حال فرارند وَ  بي تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ كه اين روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

كه مردم ، همه اينگونه پريش اند

نه در فكر پسر يا پدر و مادر و فرزند ، همه در پي خويشند

وَ مردم همگي مست ، همه بي خود و مدهوش

كه ناگاه رسيد از سوي حق نغمه چاووش

الا اهل قيامت همه ساكت وَ سرها هم پايين

وَ اي جمله خلايق همه خاموش ، شده گوش

سراسر همه ي عرصه ي محشر ، پر از آيه ي كوثر

ملائك همه در شور ،

غزل خوان ، همه سرمستِ شميم گل حيدر ،گل ياس پيمبر(ص)

چه حالي است ؟ خبر چيست ؟ مگر كيست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟

يگانه گهر حضرت داور

الله ُ اكبر ،‌ اللهُ اكبر !

يا حضرت زهرا (س) ، صديقه اطهر

ملائك همگي بال گشودند

وَ فرش قدم مادر سادات نمودند

آري خبر اين است : اميد همه آمد

جبريل صدا زد كه : خلايق ، انگيزه خلق دو جهان فاطمه(س) آمد

وَ مبهوت جلالش همه ي ناس

پيچيد به محشر ، همه جا عطر گل ياس

زهراست وَ آن وعده شيرين شفاعت ؛

بر چشم ترش اشك نشسته ست چو الماس

بر دست كبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(ع)

                                               مدد از حسين بگير و سيم قلبت و بكن وصل***بگو با تموم عالم انا مديون ابالفضل

وَ زهرا (ع)  شده گريان ابالفضل(ع)

همه گريه كن و نوحه سراي غمِ چشمان ابالفضل(ع)

مردم همه ساكت همه مبهوت وَ حيران ابالفضل(ع)

كه اين فاطمه(س) ابر كرم و رحمت و عشق است

كه از او شده جاري به لبِ خشك زمين بارش باران ابالفضل(س)

ناگاه همه از دهن ياس شنيدند:

« الله ، قسم ميدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا

هركس كه زده دست به دامان ابالفضل »

وَ ياران ابالفضل همگي مات ، از هيبت عبّاس(ع)

انگار نه انگار كه اين روز حساب است؛

يكبار دگر روضه و گريه ،يكبار دگر سينه زني، غربت عبّاس(ع)

زهراست كند نوحه سرايي،

آري شده برپا به قيامت ، يكبار دگر هيئت عبّاس(ع) !!

عبّاس(ع) هماني كه قتيل العبرات است

هر قطره ي مشكش ، آبي ز حيات است

شرمنده ز شرمندگيَش ، آب فرات است

با گريه ي زهرا(س) ،‌ديدند ملائك همگي اشك خدا ريخت

با نام ابالفضل(ع) وَ دستان شفيعش ،ترس از جگر اهل ولا ريخت

ناگاه در آن حالِ پريشانِ دلِ مادر سادات

آمد ز سوي حضرت موعود ندايي : كه زهرا تو همه كاره ي مايي !

تا باز به چشم همه ي خصم رود خار

تا باز ببينند همه وعده ي دادار

تا كور شود هر كه به دنيا ز حسد  كرد ، حق تو و فرزند تو را ضايع و انكار

بخشم به تو هركس كه توئه فاطمه گويي

اي شير زن حيدر كرار ،

خود داني و چشمي كه شده خيس ،به اندازه ي بال مگسي ، بهر علمدار !

از وصف چنين قصه به محشر ، يكپارچه در شورم و شينم

يكپارچه سرمست غرورم  ، من گريه كن شير زن شير حنينم

بي خود شدم  از خود وَ چنين نعره كشيدم

الله ، الله ، الله منِ زار ،‌

مست و خراب علمدار حسينم...

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 8:8
 
یه وقتهایی آدم یه چیزهایی میبینه تعجب میکنه ....

امروز توی یه وبلاگی رفتم مطالب جذاب و جالب مذهبی رو نوشته بود دیدم عکس یه درخت گذاشته .......بگذریم شماهم ببینید و نظرتون رو راجع بهش بگید.

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 10:15
حضرت عمان سامانی 

کیست این پنهان مرا در جان وتن

کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست؟

بنگرید این صاحب آواز کیست؟

در من اینسان خودنمائی میکند

ادعای آشنایی می کند

کیست این گویا و شنوا در تنم؟

باورم یارب نیاید کاین منم

متّصلتر با همه دوری به من

از نگه با چشم و از لب با سخن

خوش پریشان با منش گفتارهاست

در پریشان گوئیش اسرارهاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال

حسن خود بیند بسرحد کمال

از برای خودنمائی صبح وشام

سر بر آرد گه زروزن گه زبام

با خدنگ غمزه صید دل کند

دید هر جا طایری بِسمِل کند

گردنی هر جا در آرد در کمند

تا نگوید کس اسیرانش کمند

لاجرم آن شاهد بالا و پست

با کمال دلربائی در الست

جلوه اش گرمیّ بازاری نداشت

یوسف حسنش خریداری نداشت

غمزه اش را قابل تیری نبود

لایق پیکانش نخجیری نبود

عشوه اش هر جا کمند انداز گشت

گردنی لایق نیامد٬بازگشت

ما سوای آیینه آن روشدند

مظهر آن طلعت دلجو شدند

پس جمال خویش در آیینه دید

روی زیبا دید و عشق آمد پدید

مدتی آن عشق بی نام و نشان

بُد معلّق در فضای بیکران

دلنشین خویش ماءوایی نداشت

تا درو منزل کند جائی نداشت

بهر منزل بیقراری ساز کرد

طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت

جمله را پروانه٬خود را شمع ساخت

جلوه ای کرد از یمین و از یسار

دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دلفروز

دوزخی دشمن گداز و غیر سوز...

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 7:26
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 7:50
جانم حسین 

كنگره عشق نيست منزل هر بوالهوس

طاير آن آشيان جان حسين است وبس

قله قاف وجود منزل عنقا بود

بر سر اين آشيان پر نگشايد مگس

پايه اوصاف او فوق اشارات ماست

رفعت اين پايه نيست افئده رادسترس

محفل ايجاد را اوست چراغ ابد

تا ابد از نور او مشعله ها مقتبس

گشت چو كرب و بلا عارج معراج عشق

روح امينش فشاند گرد ز سم فرس

او قفس تن شكست تا به قفس ماندگان

در پى او بشكنند قالب تن را قفس

كشته بسى ديده ام در هوسى داده جان

زنده چو او كس نديد كشته به ترك هوس

رفت و شد اندر پى اش قافله دل روان

ما پى اين كاروان شاد به بانگ جرس

اى شه با فر و نور، عرش مقام تو را

لامسه عقل ما، دم زند از لايمس

بحر ثناى تو را قبول نبى زورق است

جنبش ما اندر او جنبش خار است وخس

كشته غفلت بود هر كه تو را كشته خواند

اى دم جان پرورت زنده دلان رانفس

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 8:7
وحشی بافقی 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند

ازگوشهء بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضهء خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوهء یک باغ نچیدیم نچیدیم!

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم.. شنیدیم

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 7:52
آشتی 
   بايد اي دل !

 

                             اندكي بهتر شويم

 

               يا نه؛

 

               اصلا آدمي ديگر شويم

 

 

   از همين امروز

 

                   هنگام نماز

  

   با خدا

 

                      قدري صميمي تر شويم

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 9:22
شیخ محسن حسینی 
یادم میاد هفت هشت سال پیش بود که یه روز رفتم خونه شیخ خودمون حاجی هم داشت کتاب میخوند و نوشته هاشو چک میکرد که یهو چشمش خورد به یه کاغذ قدیمی که چند بیت شعر روش نوشته بود دیدم لبخندی زد و به فکر فرو رفت گفتم حاجی چیه این کاغذه؟

گفت محسن جان این کاغذ منو یاد خاطرات قدیم میندازه ....

دوران طلبگی که بودم خیلی ذوق داشتم و حوصله ..یه روز تو حیاط حوزه این چند بیتو گفتم شعرو برام خوند بدنبود من هم وقتی حاجی حواسش نبود یواشکی شعر رو برداشتم به حاجی هم نگفتم ایشالا که راضیه...

الان هم جلوی منه براتون مینویسم بدنیست .......

چشم و اشک توشد پیاله ومی

ازنگاهت مسیرها شدطی

گر چه خشک است حنجرت زعطش

ناله ات شد بسان ناله نی

بار عشقت بدوش بر دل داغ

پای صبرم شد از مصیبت پی

در بهار وصال خوش بودم

ناگهان این بهار من شد دی.......

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 10:5
انا کلب الرقیه 

سیدجواد ذاکر طباطبایی مداح مشهور کاشانی که در هیئت دیوانگان حسین کاشان نوکری می کرد و از طرفداران بسیار زیادی برخوردار بود و محبوبیت خاصی در دل مردم بویژه جوانان داشت مداح اهل شور که گاها کمی هم خارج می زد و هم ابیات شبهه ناک و هم سبکهای جنجال برانگیز می خواند.که گاه سر و صدای مراجع را هم در می آورد ......

توقع چندانی هم از او نبود ولی مهم اینست که او از حسین بن علی علیه السلام دم میزد و باید احترام و حرمت او حفظ می شد نه اینکه بعضی افراد که نوع خواندن او را نمی پسندیدند و یا خام کس دیگری شده بودند  به او در حرم امام رضا حمله کنند و او را مورد ضرب و شتم قرار دهند ....

خودمونی بگم یه خواننده غربی اگر هم متناسب با سلیقه مخاطبانش نخونه حرمتش سر جای خودش باقیه و مورد احترام قرار میگیره اما یه کسی که از حضرت حسین علیه السلام میخونه و همه عشقش امام حسینه اگر هم از روی جوونی سبک یا شعری نامتعارف بخونه نباید مورد بی احترامی قرار بگیره چون صاحب داره ....

بگذریم به هر طریق سید جواد ذاکر هم رفت و فقط نواها و روضه هایش به جا ماند .....

هیچ وقت اولین نواری که از ذاکر گوش کردم یادم نمی ره شوکه شده بودم شاید ۸ سال پیش بود برای ولادت حضرت رقیه میخوند و میگفت:دل و دل و دل ودلبر من یار و یار و یار و یاور من .....ویا :دلبرک دلربا رقیه ....کاری ندارم اما تو اون زمان خیلی جای تعجب بود چون نه هلالی بود که سبکهای آنچنانی بخونه ونه این سبکها اومده بود و نه کسی جرات میکرد که این چیزها رو بخونه.....

اما بگذریم سید جواد ذاکر طباطبایی مردی بود عاشق و حسینی و اهل سوز و گریه که به وصال اربابش رسید و شاید دیده باشید که در مراسم تشییع پیکرش چه جمعیتی حضور پیدا کردند و چه سعادتی نصیبش شد که در کنار مزار رسولا ترک به خاک سپرده شود ....یه بیت شعر هم هست که من هر وقت میخونم یاد سید ذاکر می افتم((پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند این چه بود؟..گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته است..))

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 8:21