تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
5 روز مونده..... 
هر روز یه شعر دارم میذارم اما میبینم استقبال  کم شده ....بخاطر این که شان شعرها حفظ بشه یه دونه اساسی میذارم که اشکتونو در بیاره ....

اشگ منو که خفن در آورد ....باهمین صفا کنید من روهم دعا کنید...

 

خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر
گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه
ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان
صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید
در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد
این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد
بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست
پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 7:31
6روز مونده...... 
ای که گرفتی به دوش بارغم و بارعشق

بازبیاسرکنیم قصه گلزارعشق

 

قصه شنیدم که دوش تشنه لب گلفروش

بردگلی رابدوش برسربازار عشق

 

طفل تب و تاب داشت گل طلب آب داشت

کی خبر از خواب داشت دیده بیدارعشق

 

عشوه کنان ناز کرد واشدن آغاز کرد

خنده زد و باز کرددیده بیدارعشق

 

گرچه زجان سیر بود تشنه لب شیر بود

منتظر تیر بود یار وفادار عشق.......

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 9:25
8 روز مونده.... 
۸ روز مونده به محرم........

چون هشت روز بیشتر تا محرم نداریم به عشق روز هشتم  که روز حضرت علی اکبر علیه السلام هست یه شعر از علی اکبر امام حسین میذارم.../

 

ای آسمان خون گریه کن اکبر به میدان میرود

بنگر که از جسم حسین از رفتنش جان میرود

او می رود دامن کشان تارخ به خون سازد نشان

همراه اوصدکاروان از دل به همره میرود

به به ازین زیبا پسر زیباتر از شمس و قمر

شمس و قمر با یک نظر او را بقربان میرود

این اکبر لیلا بود بر سینه پاک حسین

یا سوره یوسف که از آغوش قرآن میرود...........

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 9:47
9 روز مانده 
۹ روز مانده به محرم..........

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را

به خون نشانده دل دودمان آدم را

غم تو موهبت کبریاست در دل من

نمی دهم به سرور بهشت این غم را

اگربناست دمی بی تو بگذرد عمرم

هزاربار بمیرم نبینم آندم را

غبارماتم تو آبرو به من بخشید

به عالمی ندهم این غبار ماتم را

زمان به یاد عزایت محرم است حسین

اگرچه شور دگر داده ای محرم را.........

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 7:11
شمارش معکوس... 
دیگه از امروز شمارش معکوس محرم شروع میشه.......

۱۰ روز دیگه محرمه........

نیت کردم از امروز شمارش معکوس را شروع کنم .....

هر روز با یک شعریا مطلب جدید....

دوباره مرغ روحم هوای کربلاکرد

دلم شکسته ام رااسیرومبتلاکرد

زسرگذشته اشکم به لب رسیده جانم

که هرچه کردبامن فراق کربلا کرد

شود تمام هستی فدای آن دو دستی

که غرقه بوسه بااشک علی مرتضی کرد

نگشت آنی آن دست جدازدامن دوست

مگرکه تیغ دشمن زپیکرش جداکرد..............یا ام البنین

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 15:17
فقط حیدر امیرالمومنین است 

واقعه غدير حادثه‏اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود. غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند. غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است. 
 




آرى غدير يك سرزمين نيست، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب.


و غدير، روز حماسه جاويد، روز ولايت، روز امامت، روز وصايت، روز اخوت، روز رشادت و شجاعت و شهامت و حفاظت و رضايت و صراحت ‏شناخته شد. روز نعمت، روز شكرگزارى، روز پيام رسانى، روز تبريك و تهنيت، روز سرور و شادى و هديه فرستادن، روز عهد و پيمان و تجديد ميثاق، روز تكميل دين و بيان حق، روز راندن شيطان، روز معرفى راه و رهبر، روز آزمون، روز يأس دشمن و اميدوارى دوست و خلاصه روز اسلام و قرآن و عترت، روزى كه پيروان واقعى مكتب حيات‏بخش اسلام آن را گرامى مى دارند و به همديگر تبريك مى ‏گويند.



... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا ...امروز (روز غدير خم) دين شما را به حد كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را بعنوان دين براى شما پسنديدم. سوره مائده آيه 3.
 



در غدير خم، طلوع نور بود *** خم، تجلى گاه، كوه طور بود
كاروانى شد مقيم آن زمين *** كاروان سالار، ختم‌المرسلين
غرق شادى، جمله افلاكيان *** خرم و سرمست خيل خاكيان
جبرئيل آورد پيغام از خدا *** بر حبيب او، رسول مصطفى
گفت آوردم، به فرمان كريم *** بهر تو اينك پيامى بس عظيم
امتت را آگه از اين راز كن *** عقده از كار دو عالم باز كن
داد فرمان خاتم پيغمبران *** تا به پا شد منبرى در آن مكان
بر فراز منبر آن والا مقام *** كرد حجت بر مسلمانان تمام
گفت پيغمبر كه بعد از من على  *** رهبر خلق و امام است و ولى
پس بخوانيد اى قدح نوشان خم *** آيه اليوم اكملت لكم
خانه زاد خانه امن خدا *** شد وصى و جانشين مصطفى
خانه زاد كعبه نورى منجلى است  *** كعبه دل‌هاى مشتاقان على است
خانه زاد كعبه بر دوشش به شب *** مى برد شام يتيمان عرب
تا مبادا كودكى بى نان و آب *** سر نهد بر بستر و بالين خواب



منبع

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:42
ولادت امام هادی علیه السلام 
به مناسبت ولادت امام هادی علیه السلام یه شعر از سایت تبیان گرفتم.....

 

فتاده مرغ دلم ز آشيان در اين وادي

كه هر كجا رود افتد به دام صيادي

به دانه‌اي دُّر يكدانه مي‌دهد بر باد

نه گوش هوش و نه چشم بصير نقّادي

چنان اسير هوا و هوس شدم كه نپرس

نه حال نغمه سرايي نه طبع وقّادي

دلا دل از همه برگير و خلوتي بپذير

مدار از همه عالم اميد امدادي

مگر ز قبله حاجات و كعبه مقصود

ملاذ(1) حاضر و بادي(2) عليّ ‌الهادي

محيط كون و مكان نقطه بصير وجود

مدار عالم امكان مجرّد و مادي

شَها تو شاهد ميقات «لِي مَعَ اللّهي» (3)

تو شمع جمع شبستان مُلك ايجادي

صحيفه ملكوتيّ و نسخه لاهوت

وليّ عرصه ناسوت بهر ارشادي

مقام باطن ذات تو قاب قوسين است

به ظاهر ارچه در اين خاكدان اجسادي

كشيدي از متوكل شدائدي كه به دهر

نديده ديده گردون ز هيچ شّدادي

گهي به بركه درندگان(4) گهي زندان

گهي به بزم مِي و سازِ باغي عادي(5)

تو شاه يكّه سواران دشت توحيدي

اگر پياده روان در ركاب الحادي

ز سوز زهر و بلاهاي دهر جان تو سوخت

كه بر طريقه آباء و رسم اجدادي

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:26
محرم 
این چند روز مونده به محرم هم مگه میگذره....

هی میرم تقویمو نگاه میکنم هی حساب و کتاب میکنم مثه بچه ها که وقتی یه مراسم مهمی میخوان برن هی به مامانشون میگن مامان چند تا شب دیگه باید بخوابیم تا اون روز بیاد....منم اونجوری شدم شب به شب دارم میشمارم کی محرم میاد آخه شبای قدر من شبای محرمه ......

یه شعر برای  آقام قمر بنی هاشم بذارم تا انشاالله محرم بیاد و شعرهای اساسی و توپ برای عیشتون بذارم(در ضمن قابل توجه اون کسایی که مداح هستند این شعر رو میشه به سبک ((دل بردی از من به یغما)) محمد اصفهانی خوند )البته اگه تو واحد سینه زنی پیاده بشه فوق العاده س....

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي

 

ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي

 

اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي

 

خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي

 

ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي

 

تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي

 

گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي

 

گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي

 

ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي

 

بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي

 

تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 7:20
جانباز شیمیایی 
داشتم توی بلاگفا چرخ میزدم و از وبلاگها بازدید میکردم که توی یه وبلاگ چشمم به عکسی خورد که واقعا جگرم رو سوزوند و تصمیم گرفتم اون عکس رو تو وبلاگم بذارم تا همه ببینن و یه تلنگری باشه برای همه.........

یه زمانی میگفتن :

((آی مردم وای بر فردایمان...دسته گلها می روند از یادمان)))))

باور نمیکردیم میگفتیم مگه میشه یادمون بره اما الان..........

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 9:18
حافظ شیرازی 
با یه غزل از حافظ زیاد صفا میکنم و خیلی موقعها برای خودم زمزمه میکنم

یه موقعهایی تو ماشین با صدای بلند و گام بالا میخونم ...البته پیش خودمون بمونه یه موقعهایی هم آبروریزی میشه آخه میبینم ماشینهای بغلی دارن منو نگاه میکنن و من اصلا حواسم نیست

بگذریم باغزل صفا کنیم که میگه:

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقمو از هر دوجهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که دراین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نیست در لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

گر خورد خون دل از مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم...................

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 9:9
خوبه قبل محرم یه چیزایی رو بدونیم.... 
چرا امام حسین(ع) با این که می‎دانست به شهادت می‎رسد، خانواده خود را به همراه برد؟
چرا امام حسین(ع) با این که می‎دانست به شهادت می‎رسد، خانواده خود را به همراه برد؟
‎ تکلیف اجتماعی در آیین اسلام، ویژه‎ی مردان نیست، بلکه زنان متعهد و مسلمان نیز در برابر جریان حق و باطل و مسأله ولایت و رهبری، وظیفه دارتد و باید از رهبری حق، دفاع و پیروی کنند و از حکومت و فسادهای مسؤولان نالایق انتقاد نمایند و در صحنه‎های گوناگون اجتماعی حضوری مؤثر داشته باشند.
در تداوم مسیری که حضرت زهرا (س) در حمایت از امام معصوم(ع) و افشاگری علیه رویه ‎های ناسالم زمام‎داران داشت، زنان ـ به خصوص حضرت زینب(س) ـ نیز در نهضت کربلا دوشادوش امام حسین(ع) مشارکت داشتند.

هر قیام و نهضتی عمدتاً از دو بخش خون و پیام تشکیل می‎گردد. مقصود از بخش خون، مبارزات خونین و قیام مسلحانه می‎باشد که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازی در راه‌ آرمان مقدس است و مقصود از بخش پیام نیز، رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمان‎ها و اهداف آن است.
با بررسی قیام مقدس امام حسین(ع) این دو بخش کاملاً در آن به چشم می‎خورد؛ زیرا انقلاب امام حسین(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، یعنی بخش خون و شهادت، بود و رهبری و پرچم‌داری نیز بر عهده‎ی خود ایشان قرار داشت، و پس از آن، بخش دوم به پرچم‎داری امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) آغازید با سخنان آتشین خود، که پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و یارانش را به آگاهی افکار عمومی رسانیدند و طبل رسوایی حکومت پلید اموی را به صدا درآوردند.
با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه‎داری که حکومت اموی از زمان معاویه ضد اهل‎بیت(ع) ـ به ویژه در منطقه‎ی شام ـ به راه انداخته بود، بی‎شک اگر بازماندگان امام حسین(ع)، یعنی زن و بچه‎های ایشان، به افشاگری و بیدارسازی نمی‎پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت‎های وقت، نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تاریخ کم ‎ارزش و چهره‎ی آن را وارونه نشان می‎دادند؛ هم چنان که برخی در تهمتی درباره‎ی امام حسن(ع) گفتند: «بر اثر ذات‎الریه و سل از دنیا رفت»؛ اما تبلیغات گسترده‎ی بازماندگان حضرت سیدالشهدا(ع) در دوران اسارت که کینه توزی سفیهانه‎ی یزید چنین فرصتی را برای آنان پیش آورده بود، اجازه چنین تحریف و جنایتی را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسی و مطالعه در حکومت امویان بر شام، بیش از پیش روشن می‎شود.

دوران سلطه‎ ی معاویه در شام
شام از آن روز که به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سیطره‎ی فرمان‎روایانی چون خالد پسر ولید و معاویه پسر ابوسفیان قرار گرفت. مردم این سرزمین نه سخن پیامبر(ص) را دریافته بودند و نه روش اصحاب او را می‎دانستند و نه اسلام را ـ دست‎کم آن‎گونه که در مدینه رواج داشت ـ می‎شناختند؛ البته یکصد و سیزده تن از صحابه‎ی پیامبر اکرم(ص) یا در فتح این سرزمین شرکت داشته، یا به تدریج در آن‎جا سکونت گزیده‎ بودند، ولی بررسی زندگی‎نامه این افراد نیز روشن می‎کند که جز چند تن، باقی آن‎ها برای مدت کمی محضر پیامبر گرامی اسلام(ص) را درک کرده، و جز یک یا چند حدیث، روایت نکرده‎اند؛ گذشته از آن، بیشتر این افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حکومت معاویه، وفات کردند و در زمان قیام امام حسین(ع) تنها یازده تن از آن‎ها زنده و در شام به سر می‎بردند؛ مردمانی در سنین هفتاد تا هشتاد سال که گوشه‎نشینی را بر آمیختن با توده ترجیح داده، در عامه مردم نیز نفوذی نداشتند و در نتیجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقیقی چیزی نمی‎دانستند و شاید در نظر آنان، اسلام هم حکومتی بود مانند حکومت کسانی که پیش از ورود اسلام بر آن سرزمین فرمان می‎راندند، و تجمّل دربار معاویه، حیف و میل اموال عمومی، ساختن کاخ‎های بزرگ و تبعید و زندانی کردن و کشتن مخالفان برای آنان امری طبیعی بود؛ زیرا چنین نظامی نیم قرن پیش از آن سابقه داشت، و به یقین کسانی بودند که می‎پنداشتند آنچه در مدینه‎ی عصر پیامبر گذشته نیز این چنین بوده است.معاویه حدود 42 سال در شام حکومت کرد و در این مدت نسبتاً طولانی، مردم شام را به گونه‎ای پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهی دینی باشند و در برابر اراده و خواست معاویه بی‎چون و چرا تسلیم شوند.معاویه در طی این مدت، نه تنها از نظر نظامی و سیاسی مردم شام را تحت سلطه‎ی خود قرار داد که از نظر فکری و مذهبی نیز مردم آن منطقه را کور و‎ ‏کر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعلیمات اسلام به آنان عرضه می‎کند، بی‎هیچ اعتراضی بپذیرند.
حکومت پلید بنی‎امیه با تبلیغات زهرآگین و کینه توزانه‎اش، خاندان پاک پیامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنی‎امیه را خویشان رسول خدا و نزدیک‎ترین افراد به او معرفی کرده بود، به طوری که پس از پیروزی قیام عباسیان و استقرار حکومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امرای شام نزد وی رفتند و همه سوگند خوردند که ما تا زمان قتل مروان ـ آخرین خلیفه اموی ـ نمی‎دانستیم که رسول خدا(ص) جز بنی‎امیه خویشاوندی داشته باشد که از او ارث ببرند، تا آن که شما امیر شدید.

بنابراین، جای شگفتی نیست اگر در مقاتل می‎خوانیم، به هنگام آمدن اسیران کربلا به دمشق، مردی در برابر امام زین‎العابدین(ع) ایستاد و گفت: سپاس خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده کرد! حضرت کمی صبر کرد تا شامی هر چه در دل داشت بیرون ریخت؛ سپس با تلاوت آیاتی مانند:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‎البیت و یطهرکم تطهیرا.
فرمود: این آیات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود که مرد فهمید آن‌چه درباره‎ی این اسیران شنیده، درست نیست، آنان خارجی نیستند، بلکه فرزندان پیامبر هستند؛ بنابراین از آن‌چه گفته بود پشیمان شد و توبه کرد.

آیا امام حسین(ع) می‎دانست شهید می‎شود؟ اگر چنین است، چرا با پای خویش به سوی قتلگاه رفت؟
‎ بر اساس احادیث و روایات شیعی علم امام(ع) موهبتی الهی است و نه اکتسابی؛ بدین صورت که هرگاه هر چه را بخواهد بداند، می‎داند. خداوند متعال می‎فرماید:
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسولٍ.
این آیه نشان می‎دهد که اختصاص علم غیب به خداوند به این معنی است که غیب را مستقلاً و از پیش خود ـ با لذات ـ کسی جز خدا نمی‎داند، ولی ممکن است پیامبر با رضایت پروردگار متعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسان‎ها به تعلیم پیامبران از آن آگاهی یابند.
نکته‎ی قابل توجه، این است که علم موهبتی یاد شده تخلف ناپذیر می‎باشد، زیرا علم ثبت شده در لوح محفوظ آگاهی به چیزی است که قضای حتمی خداوند بدان تعلق گرفته است.
مرحوم علامه طباطبایی (ره) ـ صاحب تفسیر المیزان در ـ این باره می‎گوید: سیدالشهدا(ع) به عقیده شیعه‎ی امامیه سومین جانشین از جانشینان پیامبر اکرم(ص) و صاحب ولایت کلیّه می‎باشد. علم امام(ع) به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع ـ طبق آن چه از ادلّه نقلیه و براهین عقلیه بر می‎آید ـ دو قسم است؛ قسم اول: امام(ع) در هر شرایطی ـ به اذن خداوندی ـ به حقایق جهان هستی آگاه است، اعمّ از آن‎ها که تحت حس قرار دارند یا آن‎ها که از دایره‎ی حس بیرون می‎باشند؛ مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده؛ قسم دوم: علم عادی است. پیامبر(ص)، به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) بشری است مانند سایر افراد و اعمالی که در مسیر زندگی انجام می‎دهد، مانند اعمال سایر افراد، در مجرای اختیار و براساس علم عادی است و آنچه را شایسته می‎بیند انجام می‎دهد.

لازمه‎ی قسم اول این است که هیچ گونه تکلیفی بر متعلق این گونه علم از آن جهت که حتمی‎الوقوع است، تعلق نمی‎گیرد و نیز قصد و طلبی از انسان با آن ارتباط پیدا نمی‎کند؛ زیرا تکلیف همواره از راه امکان، به فعل تعلق می‎گیرد و لازمه‎ی امکان هم اختیاری بودن فعل و ترک است و متعلق علم امام از جهت ضروری الوقوع و متعلق قضای حتمی بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد؛ پس علم به قضای حتمی در زندگی عملی انسان تأثیر ندارد و تکلیف‎آور نیست. این شخص با علم به خطر، زندگی عادی خود را ادامه می‎دهد اگر چه به خطر منتهی خواهد شد و مشمول آیه‎ ی:
و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة.
نیست؛ زیرا در تهلکه واقع شده است نه این که خود را به هلاکت انداخته باشد. شایان ذکر است که این آیه از آیات مربوط به جهاد است؛ زیرا از پیش از آن که می‎فرماید:
وأنقفوافی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة.
این گونه فهمیده می‎شود که اگر اموالتان را در راه جهاد، انفاق نکنید پس همانا دشمن بر شما مستولی می‎گردد و شما را به هلاکت می‎رساند. روایتی در این زمینه از براء بن عازب نقل شده است که در یکی از جنگ‎ها مردی از مهاجرین بر صف دشمن حمله کرد، مردم فریاد زدند که خودش را به هلاکت انداخت و به کشتن داد و آیه‎ی مذکور را قرائت کردند سپس ابوایوب انصاری گفت: من از شما به این آیه عالم‎تر هستم، همانا این آیه در شأن ما انصار نازل شده است که پیامبر(ص) را همراهی، و وقتی اسلام قوّت گرفت و اهلش زیاد شد، به سوی اهل و اموال خودمان برگشتیم و خودمان را به هلاکت افکندیم و منظور از هلاکت، ترک جهاد است.
آری متعلق قضای حتمی و مشیّت قاطعه‎ی حق تعالی، مورد رضا به قضاست؛ چنان که سیدالشهدا(ع) در آخرین ساعات زندگی خود، در میان خاک و خون می‎فرمود: «ای خدا بر قضا و حکم تو صبر پیشه می‎کنم، ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد.» همچنین در خطبه‎ای که به هنگام بیرون آمدن از مکه ایراد فرمود، آمده است:
رضی الله رضانا اهل البیت.
آنچه باید بدان توجه داشت این است که علم قطعی امام به حوادث تغییرناپذیر، مستلزم جبر نیست؛ چرا که در جهان هستی که مخلوق الهی است، چیزی جز با مشیّت الهی و اذن خداوندی به وجود نمی‎آید و مشیّت خداوندی به افعال اختیاری انسانی، از راه اراده و اختیار تعلق گرفته؛ مثلاً خداوند خواسته است که انسان فعلی، را با اختیار و اراده انجام دهد. بدیهی است که تحقق این فعل با این اوصاف، لازم و قطعی خواهد بود و با این همه، اختیاری هم هست؛ زیرا اگر اختیاری نباشد اراده‎ی خداوند از مرادش تخلف می‎کند
و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله رب العالمین.
بنابراین می‎توان گفت: امام(ع) می‎دانست که تلاش در برابر قضای حتمی سودی ندارد؛ چنان که خداوند در کلام خود در سوره‎ی آل عمران در برابر آن‎ها که در جنگ احد گفته بودند: اگر یاران کشته شده پیش ما بودند، نمی‎مردند. می‎فرماید: «بگو اگر در خانه‎هایتان نیز بودید کسانی که برایشان قتل نوشته شده بود به سوی آرامگاه‎های خود بیرون می‎آمدند.»

اما درباره‎ی قسم دوم از علم امام:
این نوع علم امام تکلیف آور است، بر خلاف قسم اول از علم امام(ع) که علم غیبی است و تکلیف آور نیست. امام حسین(ع) از جهت عادی خود نیز به شهادت خود و یارانش آگاهی داشت؛ بنابر ادله‎ای که در پی خواهد آمد، ولی از این جهت که اسلام در خطر بود، ملاحظه و ترسی از کشته شدن نداشت و اهداف بلند و عالی آن حضرت بود که در این راه او را از انجام هر کاری برای اسلام باز نمی‎داشت.
مدارک و مصادر معتبر تاریخی دلالت دارند که امام از شهادت خود و به دست نیامدن پیروزی نظامی، علم و آگاهی داشت و می‎دانست که شرایط تأسیس حکومت اسلامی فراهم نیست؛ پس هدف آن حضرت از قیام، اساساً اعلان بطلان حکومت یزید، احیاء دین، رفع شبهات و انحرافات فکری و نجات نظام حکومت اسلامی و دفع ضربات کشنده‎ی حکومت یزید، از دین بود. اینک برخی از فقرات کلام سیدالشهدا(ع) را که بر علم ایشان دلالت دارد، بیان می‎کنیم:
1. به عبدالله بن زبیر در مکه می‎فرمود: به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهی باشم، مرا بیرون می‎آورند، تا مقصود خود را انجام دهند. به خدا سوگند! در تعدّی و ستم بر من از حد بگذرند؛ چنان‎که یهود در مورد شنبه از حد گذشتند (و احترام روز شنبه را از بین بردند.)
2. امام حسین(ع) می‎فرمود:
والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا اذلّ من فرام الامة (والفرام خرقة تجعلها المرأة فی قلبها اذا حاضت).
به خدا سوگند! مرا رها نمی‎کنند تا خون قلبم را بیرون آورند؛ پس وقتی چنین کردند، خداوند کسی را از آنان بر آن‎ها مسلط سازد که آن‎ها را ذلیل کند آن قدر که از خرقه‎ی زنان هم خوارتر گردند. و مانند این، شواهد بسیار است که برای جلوگیری از اطاله‎ی کلام به همین مختصر اکتفا می‎کنیم.
اما هدف امام حسین(ع) را با توجه به سخنان آن حضرت می‎توان چنین بیان کرد: امر به معروف و نهی از منکر، امام حسین(ع) برای ارائه دادن الگویی برتر و واحد، با توجه به آیه‎ی شریفه ‎ی 104 از سوره‎ی آل عمران که می‎فرماید:
و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون
به این حرکت نمادین اقدام نمود و این مطلب از کلام خود آن حضرت، در وصیتی که به محمد‎بن‎حنفیه نگاشته است، به دست می‎آید؛ چرا که فرمود:
انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً … انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی محمد(ص) ارید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب…
من از روی خودخواهی و سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده‎ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدّم رسول خدا(ص) و اراده دارم که امر به معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیره‎ی جدم(ص) و پدرم، علی بن ابی طالب(ع)، رفتار نمایم.
آری به راستی حضرت حسین بن علی(ع) از خطری که متوجه دین شده بود، آگاه بود؛ از این رو در همان آغاز کار که مروان در مدینه به آن حضرت توصیه کرد که با یزید بیعت کند و به اصطلاح او، محترمانه و با آسایش خاطر زندگی نماید، فرمود:
انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛
همانا ما از خداییم و به سوی او باز می‎گردیم؛ باید با اسلام وداع کرد؛ زیرا امت به شبانی مثل یزید مبتلا شده است. دلایل فراوان دیگری نیز وجود دارد که حضرت سیدالشهدا(ع) اهدافی الهی و دور ازهوای نفس را جستجو می‎کرد و در راه رسیدن به این اهداف، جان گران‎قدر خویش و یارانش را فدا کرد.

در پایان توضیح این نکته را لازم می‎دانیم که قیام امام حسین(ع) صرفاً یک قیام نظامی نبود، بلکه یک قیام سیاسی بود که تبعات نظامی نیز در برداشت؛ چرا که امام حسین(ع) بنابر شواهد تاریخی؛ به تجهیز و تهیه سپاه جنگی، ادوات و نفرات اقدام نکرد.

چرا کوفیان که امام حسین(ع) را می‎شناختند و می‎دانستند که اسیران به شهر آمده، اهل‎بیت ایشانند؛ اما آن‎ها را خارجی نامیدند؟ آیا این به صورت شایعه بوده یا واقعاً با آگاهی کامل و به خاطر دنیا، آن‎ها را خارجی نامسلمان قلمداد می‎کردند؟
‎مورد سؤال، بیشتر بر مردم شام صدق می‎کند نه مردم کوفه که بیشتر شیعی بوده‎اند و امیرالمؤمنین(ع) سال‎ها در آن حکومت کرده بود. اخبار معتبری که دلالت کند در کوفه عنوان خارجی بر امام حسین(ع) گفته شده، وجود ندارد؛ اما بیشتر مردم شام، امام حسین(ع) و اهل‎بیت آن حضرت را نمی‎شناختند که علت اصلی آن تبلیغات خصمانه‎ی بنی امیه و وارونه نشان دادن حقایق اسلام و سفارشات پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) بود، که به جهت دشمنی دیرینه با بنی‎هاشم و حسادت به اهل‎بیت(ع) اجازه‎ی نشر فضایل آن‎ها را نمی‎دادند؛ چرا که بیم داشتند موقعیّت نامشروع آن‎ها در معرض خطر و نابودی قرار گیرد. در میان مردم شام، تعداد کسانی که پیامبر را دیده بودند خیلی کم بود، و آنان نیز اسلام را چنان که باید، نمی‎شناختند؛ اما در کوفه از اصحاب پیامبر(ص) و به ویژه شیعیان واقعی ائمه(ع)، افراد زیادی بودند که اهل‎بیت را به خوبی می‎شناختند و در حد توان و به سهم خود با زبان و بیان و برخورد عملی از آن‎ها دفاع می‎کردند؛ مانند عبدالله بن عفیف و توابین و زید بن ارقم ـ صحابه‌ی بزرگوار پیامبر ـ که در کوفه به ابن زیاد ـ لعنة الله علیه ـ گفت: «چوب از لب‎های حسین(ع) بردار، خودم بارها دیدم پیامبر(ص) لب‎هایش را روی این لب‎ها قرار می‎داد و می‎مکید».مرد دیگری نیز در کوفه چنین سخنی را به ابن زیاد گفت. شماری از مردم شام نیز امام حسین(ع) و اهل بیت او را می‎شناختند، ولی نمی‎دانستند اسیران همان اهل بیت پیامبر(ص) هستند، مانند پیرمردی که به امام سجاد(ع) خطاب کرد: الحمد لله که خدا شما را کشت و …، امام سجاد(ع) پرسید: آیا قرآن خوانده‎ای؟ گفت: آری؛ سپس امام آیاتی که در شأن اهل بیت(ع) بود؛ قرائت کرد و فرمود: «نحن اولئک» آن اهل‎بیت ما هستیم. پیرمرد سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من استغفار و توبه می‎کنم.
عدّه‎ای نیز ـ چه از کوفه و چه از شام ـ اهل‎بیت را می‎شناختند، ولی به خاطر حفظ مال و منصب، دین را به دنیا فروختند؛ مانند منادی گمراهی که در شام فریاد زد: ای اهل شام! این اسیران، اهل‎بیت ملعون هستند!
در کتاب «منتهی الآمال» آمده است: «قتله‎ی کربلا به فرماندار موصل نوشتند: ما می‎آییم، از ما استقبال کن! فرماندار موصل با عده‎ی بسیاری تا چند کیلومتر به استقبال آن‎ها رفتند؛ بعضی گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر بریده‎ی خارجی‎ها را می‎آوردند!، ولی می‎بینیم در همان جا مردی شجاع و عارف به حق و مقام اهل‎بیت(ع) می‎گوید: ای مردم این سر بریده‎ی خارجی‎ها نیست، بلکه سر حسین بن علی(ع) و یارانش است؛ همین که آگاه شدند، عده‎ای از مردم آماده‎ی جنگ با لشکر یزید شدند.»

چرا عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفیه در قضیه ‎ی عاشورا شرکت نداشتند؟
‎ عوامل مختلفی می‎تواند در این امر دخالت داشته باشد؛ از جمله:
اولاً: عبدالله بن جعفر به سن کهولت رسیده بود و نزدیک هفتاد سال داشت و به نقل علامه‎ی حلّی، جناب محمد حنفیه به سختی مریض و معلول بود.البته عبدالله بن جعفر دو پسرش محمد و عون را همراه امام حسین(ع) فرستاد و آن دو در کربلا به درجه‎ی شهادت نایل آمدند.
ثانیاً: وجود این دو نفر چندان لازم نمی‎نمود؛ زیرا به حدّ کافی از جوانان هاشمی و طالبی شرکت داشتند و آنان چون قوم و قبیله‎ای جز بنی‎هاشم که همراه امام بودند، در اختیار نداشتند، نقش نظامی چندانی نمی‎توانستند ایفا کنند؛ از سویی دیگر، ماندن آن‎ها در حجاز لازم بود؛ چنان که امام حسین(ع) در مدینه به برادرش محمد حنفیه وصیت کرد که در مدینه بماند و رفت و آمد امویان را زیر نظر بگیرد و به او گزارش دهد.
ثالثاً: طبق برآوردها و محاسبات عادی، روشن بود که نهضت امام حسین(ع) به نتیجه نمی‎رسد؛ چنان که این بزرگواران حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر می‎داشتند و به مصلحت نبود که همه‎ی خاندان علوی به شهادت برسند؛ زیرا این خاندان تنها مدافعان و مبلّغان اسلام راستین بودند و محل رجوع مردم به شمار می‎آمدند و اگر همه‎ی مردان خاندان هاشمی به شهادت می‎رسیدند، نسل بنی‎هاشم قطع می‎شد و بعد از واقعه‎ی کربلا، اهل‎بیت ملجأ و پناه‎گاهی نداشتند. با توجه به این مصالح بود که از سوی امام حسین(ع) هیچ اصرار، بلکه هیچ تقاضایی مبنی بر شرکت آنان در نهضت نمی‎بینیم.
اما این مطلب که جناب محمد حنفیه به نفع امام خبر می‎فرستاد، نمی‎تواند علّت تامه‎ی عدم حضور باشد، بلکه نتیجه‎ی حضور او در مدینه است؛ چنان‎که پیش از او جناب عباس ـ عموی پیامبر ـ نیز در میان مشرکان مکه به نفع پیامبر(ص) عمل می‎کرد و عقیل ـ برادر امیرالمؤمنین ـ نیز در حجاز به نفع آن جناب فعالیت می‎نمود.
اما این پاسخ که تعداد شهدا و نام‎های آنان نزد خدا معلوم بود، این علم خدا به واقعیات خارجی است، یعنی خدا می‎دانست که محمد حنفیه با اختیار خود به کربلا نخواهد رفت و این جبر نمی‎آورد. آری می‎توان گفت این مقام را خدای تعالی به هر کس ارزانی نمی‎داشت و هر کس درجه‎ای دارد اگر چه اهل بهشت و نجات باشد.


‎ تکلیف اجتماعی در آیین اسلام، ویژه‎ی مردان نیست، بلکه زنان متعهد و مسلمان نیز در برابر جریان حق و باطل و مسأله ولایت و رهبری، وظیفه دارتد و باید از رهبری حق، دفاع و پیروی کنند و از حکومت و فسادهای مسؤولان نالایق انتقاد نمایند و در صحنه‎های گوناگون اجتماعی حضوری مؤثر داشته باشند.
در تداوم مسیری که حضرت زهرا (س) در حمایت از امام معصوم(ع) و افشاگری علیه رویه ‎های ناسالم زمام‎داران داشت، زنان ـ به خصوص حضرت زینب(س) ـ نیز در نهضت کربلا دوشادوش امام حسین(ع) مشارکت داشتند.

هر قیام و نهضتی عمدتاً از دو بخش خون و پیام تشکیل می‎گردد. مقصود از بخش خون، مبارزات خونین و قیام مسلحانه می‎باشد که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازی در راه‌ آرمان مقدس است و مقصود از بخش پیام نیز، رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمان‎ها و اهداف آن است.
با بررسی قیام مقدس امام حسین(ع) این دو بخش کاملاً در آن به چشم می‎خورد؛ زیرا انقلاب امام حسین(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، یعنی بخش خون و شهادت، بود و رهبری و پرچم‌داری نیز بر عهده‎ی خود ایشان قرار داشت، و پس از آن، بخش دوم به پرچم‎داری امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) آغازید با سخنان آتشین خود، که پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و یارانش را به آگاهی افکار عمومی رسانیدند و طبل رسوایی حکومت پلید اموی را به صدا درآوردند.
با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه‎داری که حکومت اموی از زمان معاویه ضد اهل‎بیت(ع) ـ به ویژه در منطقه‎ی شام ـ به راه انداخته بود، بی‎شک اگر بازماندگان امام حسین(ع)، یعنی زن و بچه‎های ایشان، به افشاگری و بیدارسازی نمی‎پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت‎های وقت، نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تاریخ کم ‎ارزش و چهره‎ی آن را وارونه نشان می‎دادند؛ هم چنان که برخی در تهمتی درباره‎ی امام حسن(ع) گفتند: «بر اثر ذات‎الریه و سل از دنیا رفت»؛ اما تبلیغات گسترده‎ی بازماندگان حضرت سیدالشهدا(ع) در دوران اسارت که کینه توزی سفیهانه‎ی یزید چنین فرصتی را برای آنان پیش آورده بود، اجازه چنین تحریف و جنایتی را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسی و مطالعه در حکومت امویان بر شام، بیش از پیش روشن می‎شود.

دوران سلطه‎ ی معاویه در شام
شام از آن روز که به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سیطره‎ی فرمان‎روایانی چون خالد پسر ولید و معاویه پسر ابوسفیان قرار گرفت. مردم این سرزمین نه سخن پیامبر(ص) را دریافته بودند و نه روش اصحاب او را می‎دانستند و نه اسلام را ـ دست‎کم آن‎گونه که در مدینه رواج داشت ـ می‎شناختند؛ البته یکصد و سیزده تن از صحابه‎ی پیامبر اکرم(ص) یا در فتح این سرزمین شرکت داشته، یا به تدریج در آن‎جا سکونت گزیده‎ بودند، ولی بررسی زندگی‎نامه این افراد نیز روشن می‎کند که جز چند تن، باقی آن‎ها برای مدت کمی محضر پیامبر گرامی اسلام(ص) را درک کرده، و جز یک یا چند حدیث، روایت نکرده‎اند؛ گذشته از آن، بیشتر این افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حکومت معاویه، وفات کردند و در زمان قیام امام حسین(ع) تنها یازده تن از آن‎ها زنده و در شام به سر می‎بردند؛ مردمانی در سنین هفتاد تا هشتاد سال که گوشه‎نشینی را بر آمیختن با توده ترجیح داده، در عامه مردم نیز نفوذی نداشتند و در نتیجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقیقی چیزی نمی‎دانستند و شاید در نظر آنان، اسلام هم حکومتی بود مانند حکومت کسانی که پیش از ورود اسلام بر آن سرزمین فرمان می‎راندند، و تجمّل دربار معاویه، حیف و میل اموال عمومی، ساختن کاخ‎های بزرگ و تبعید و زندانی کردن و کشتن مخالفان برای آنان امری طبیعی بود؛ زیرا چنین نظامی نیم قرن پیش از آن سابقه داشت، و به یقین کسانی بودند که می‎پنداشتند آنچه در مدینه‎ی عصر پیامبر گذشته نیز این چنین بوده است.معاویه حدود 42 سال در شام حکومت کرد و در این مدت نسبتاً طولانی، مردم شام را به گونه‎ای پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهی دینی باشند و در برابر اراده و خواست معاویه بی‎چون و چرا تسلیم شوند.معاویه در طی این مدت، نه تنها از نظر نظامی و سیاسی مردم شام را تحت سلطه‎ی خود قرار داد که از نظر فکری و مذهبی نیز مردم آن منطقه را کور و‎ ‏کر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعلیمات اسلام به آنان عرضه می‎کند، بی‎هیچ اعتراضی بپذیرند.
حکومت پلید بنی‎امیه با تبلیغات زهرآگین و کینه توزانه‎اش، خاندان پاک پیامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنی‎امیه را خویشان رسول خدا و نزدیک‎ترین افراد به او معرفی کرده بود، به طوری که پس از پیروزی قیام عباسیان و استقرار حکومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امرای شام نزد وی رفتند و همه سوگند خوردند که ما تا زمان قتل مروان ـ آخرین خلیفه اموی ـ نمی‎دانستیم که رسول خدا(ص) جز بنی‎امیه خویشاوندی داشته باشد که از او ارث ببرند، تا آن که شما امیر شدید.

بنابراین، جای شگفتی نیست اگر در مقاتل می‎خوانیم، به هنگام آمدن اسیران کربلا به دمشق، مردی در برابر امام زین‎العابدین(ع) ایستاد و گفت: سپاس خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده کرد! حضرت کمی صبر کرد تا شامی هر چه در دل داشت بیرون ریخت؛ سپس با تلاوت آیاتی مانند:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‎البیت و یطهرکم تطهیرا.
فرمود: این آیات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود که مرد فهمید آن‌چه درباره‎ی این اسیران شنیده، درست نیست، آنان خارجی نیستند، بلکه فرزندان پیامبر هستند؛ بنابراین از آن‌چه گفته بود پشیمان شد و توبه کرد.

آیا امام حسین(ع) می‎دانست شهید می‎شود؟ اگر چنین است، چرا با پای خویش به سوی قتلگاه رفت؟
‎ بر اساس احادیث و روایات شیعی علم امام(ع) موهبتی الهی است و نه اکتسابی؛ بدین صورت که هرگاه هر چه را بخواهد بداند، می‎داند. خداوند متعال می‎فرماید:
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسولٍ.
این آیه نشان می‎دهد که اختصاص علم غیب به خداوند به این معنی است که غیب را مستقلاً و از پیش خود ـ با لذات ـ کسی جز خدا نمی‎داند، ولی ممکن است پیامبر با رضایت پروردگار متعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسان‎ها به تعلیم پیامبران از آن آگاهی یابند.
نکته‎ی قابل توجه، این است که علم موهبتی یاد شده تخلف ناپذیر می‎باشد، زیرا علم ثبت شده در لوح محفوظ آگاهی به چیزی است که قضای حتمی خداوند بدان تعلق گرفته است.
مرحوم علامه طباطبایی (ره) ـ صاحب تفسیر المیزان در ـ این باره می‎گوید: سیدالشهدا(ع) به عقیده شیعه‎ی امامیه سومین جانشین از جانشینان پیامبر اکرم(ص) و صاحب ولایت کلیّه می‎باشد. علم امام(ع) به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع ـ طبق آن چه از ادلّه نقلیه و براهین عقلیه بر می‎آید ـ دو قسم است؛ قسم اول: امام(ع) در هر شرایطی ـ به اذن خداوندی ـ به حقایق جهان هستی آگاه است، اعمّ از آن‎ها که تحت حس قرار دارند یا آن‎ها که از دایره‎ی حس بیرون می‎باشند؛ مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده؛ قسم دوم: علم عادی است. پیامبر(ص)، به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) بشری است مانند سایر افراد و اعمالی که در مسیر زندگی انجام می‎دهد، مانند اعمال سایر افراد، در مجرای اختیار و براساس علم عادی است و آنچه را شایسته می‎بیند انجام می‎دهد.

لازمه‎ی قسم اول این است که هیچ گونه تکلیفی بر متعلق این گونه علم از آن جهت که حتمی‎الوقوع است، تعلق نمی‎گیرد و نیز قصد و طلبی از انسان با آن ارتباط پیدا نمی‎کند؛ زیرا تکلیف همواره از راه امکان، به فعل تعلق می‎گیرد و لازمه‎ی امکان هم اختیاری بودن فعل و ترک است و متعلق علم امام از جهت ضروری الوقوع و متعلق قضای حتمی بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد؛ پس علم به قضای حتمی در زندگی عملی انسان تأثیر ندارد و تکلیف‎آور نیست. این شخص با علم به خطر، زندگی عادی خود را ادامه می‎دهد اگر چه به خطر منتهی خواهد شد و مشمول آیه‎ ی:
و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة.
نیست؛ زیرا در تهلکه واقع شده است نه این که خود را به هلاکت انداخته باشد. شایان ذکر است که این آیه از آیات مربوط به جهاد است؛ زیرا از پیش از آن که می‎فرماید:
وأنقفوافی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة.
این گونه فهمیده می‎شود که اگر اموالتان را در راه جهاد، انفاق نکنید پس همانا دشمن بر شما مستولی می‎گردد و شما را به هلاکت می‎رساند. روایتی در این زمینه از براء بن عازب نقل شده است که در یکی از جنگ‎ها مردی از مهاجرین بر صف دشمن حمله کرد، مردم فریاد زدند که خودش را به هلاکت انداخت و به کشتن داد و آیه‎ی مذکور را قرائت کردند سپس ابوایوب انصاری گفت: من از شما به این آیه عالم‎تر هستم، همانا این آیه در شأن ما انصار نازل شده است که پیامبر(ص) را همراهی، و وقتی اسلام قوّت گرفت و اهلش زیاد شد، به سوی اهل و اموال خودمان برگشتیم و خودمان را به هلاکت افکندیم و منظور از هلاکت، ترک جهاد است.
آری متعلق قضای حتمی و مشیّت قاطعه‎ی حق تعالی، مورد رضا به قضاست؛ چنان که سیدالشهدا(ع) در آخرین ساعات زندگی خود، در میان خاک و خون می‎فرمود: «ای خدا بر قضا و حکم تو صبر پیشه می‎کنم، ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد.» همچنین در خطبه‎ای که به هنگام بیرون آمدن از مکه ایراد فرمود، آمده است:
رضی الله رضانا اهل البیت.
آنچه باید بدان توجه داشت این است که علم قطعی امام به حوادث تغییرناپذیر، مستلزم جبر نیست؛ چرا که در جهان هستی که مخلوق الهی است، چیزی جز با مشیّت الهی و اذن خداوندی به وجود نمی‎آید و مشیّت خداوندی به افعال اختیاری انسانی، از راه اراده و اختیار تعلق گرفته؛ مثلاً خداوند خواسته است که انسان فعلی، را با اختیار و اراده انجام دهد. بدیهی است که تحقق این فعل با این اوصاف، لازم و قطعی خواهد بود و با این همه، اختیاری هم هست؛ زیرا اگر اختیاری نباشد اراده‎ی خداوند از مرادش تخلف می‎کند
و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله رب العالمین.
بنابراین می‎توان گفت: امام(ع) می‎دانست که تلاش در برابر قضای حتمی سودی ندارد؛ چنان که خداوند در کلام خود در سوره‎ی آل عمران در برابر آن‎ها که در جنگ احد گفته بودند: اگر یاران کشته شده پیش ما بودند، نمی‎مردند. می‎فرماید: «بگو اگر در خانه‎هایتان نیز بودید کسانی که برایشان قتل نوشته شده بود به سوی آرامگاه‎های خود بیرون می‎آمدند.»

اما درباره‎ی قسم دوم از علم امام:
این نوع علم امام تکلیف آور است، بر خلاف قسم اول از علم امام(ع) که علم غیبی است و تکلیف آور نیست. امام حسین(ع) از جهت عادی خود نیز به شهادت خود و یارانش آگاهی داشت؛ بنابر ادله‎ای که در پی خواهد آمد، ولی از این جهت که اسلام در خطر بود، ملاحظه و ترسی از کشته شدن نداشت و اهداف بلند و عالی آن حضرت بود که در این راه او را از انجام هر کاری برای اسلام باز نمی‎داشت.
مدارک و مصادر معتبر تاریخی دلالت دارند که امام از شهادت خود و به دست نیامدن پیروزی نظامی، علم و آگاهی داشت و می‎دانست که شرایط تأسیس حکومت اسلامی فراهم نیست؛ پس هدف آن حضرت از قیام، اساساً اعلان بطلان حکومت یزید، احیاء دین، رفع شبهات و انحرافات فکری و نجات نظام حکومت اسلامی و دفع ضربات کشنده‎ی حکومت یزید، از دین بود. اینک برخی از فقرات کلام سیدالشهدا(ع) را که بر علم ایشان دلالت دارد، بیان می‎کنیم:
1. به عبدالله بن زبیر در مکه می‎فرمود: به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهی باشم، مرا بیرون می‎آورند، تا مقصود خود را انجام دهند. به خدا سوگند! در تعدّی و ستم بر من از حد بگذرند؛ چنان‎که یهود در مورد شنبه از حد گذشتند (و احترام روز شنبه را از بین بردند.)
2. امام حسین(ع) می‎فرمود:
والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا اذلّ من فرام الامة (والفرام خرقة تجعلها المرأة فی قلبها اذا حاضت).
به خدا سوگند! مرا رها نمی‎کنند تا خون قلبم را بیرون آورند؛ پس وقتی چنین کردند، خداوند کسی را از آنان بر آن‎ها مسلط سازد که آن‎ها را ذلیل کند آن قدر که از خرقه‎ی زنان هم خوارتر گردند. و مانند این، شواهد بسیار است که برای جلوگیری از اطاله‎ی کلام به همین مختصر اکتفا می‎کنیم.
اما هدف امام حسین(ع) را با توجه به سخنان آن حضرت می‎توان چنین بیان کرد: امر به معروف و نهی از منکر، امام حسین(ع) برای ارائه دادن الگویی برتر و واحد، با توجه به آیه‎ی شریفه ‎ی 104 از سوره‎ی آل عمران که می‎فرماید:
و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون
به این حرکت نمادین اقدام نمود و این مطلب از کلام خود آن حضرت، در وصیتی که به محمد‎بن‎حنفیه نگاشته است، به دست می‎آید؛ چرا که فرمود:
انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً … انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی محمد(ص) ارید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب…
من از روی خودخواهی و سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده‎ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدّم رسول خدا(ص) و اراده دارم که امر به معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیره‎ی جدم(ص) و پدرم، علی بن ابی طالب(ع)، رفتار نمایم.
آری به راستی حضرت حسین بن علی(ع) از خطری که متوجه دین شده بود، آگاه بود؛ از این رو در همان آغاز کار که مروان در مدینه به آن حضرت توصیه کرد که با یزید بیعت کند و به اصطلاح او، محترمانه و با آسایش خاطر زندگی نماید، فرمود:
انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛
همانا ما از خداییم و به سوی او باز می‎گردیم؛ باید با اسلام وداع کرد؛ زیرا امت به شبانی مثل یزید مبتلا شده است. دلایل فراوان دیگری نیز وجود دارد که حضرت سیدالشهدا(ع) اهدافی الهی و دور ازهوای نفس را جستجو می‎کرد و در راه رسیدن به این اهداف، جان گران‎قدر خویش و یارانش را فدا کرد.

در پایان توضیح این نکته را لازم می‎دانیم که قیام امام حسین(ع) صرفاً یک قیام نظامی نبود، بلکه یک قیام سیاسی بود که تبعات نظامی نیز در برداشت؛ چرا که امام حسین(ع) بنابر شواهد تاریخی؛ به تجهیز و تهیه سپاه جنگی، ادوات و نفرات اقدام نکرد.

چرا کوفیان که امام حسین(ع) را می‎شناختند و می‎دانستند که اسیران به شهر آمده، اهل‎بیت ایشانند؛ اما آن‎ها را خارجی نامیدند؟ آیا این به صورت شایعه بوده یا واقعاً با آگاهی کامل و به خاطر دنیا، آن‎ها را خارجی نامسلمان قلمداد می‎کردند؟
‎مورد سؤال، بیشتر بر مردم شام صدق می‎کند نه مردم کوفه که بیشتر شیعی بوده‎اند و امیرالمؤمنین(ع) سال‎ها در آن حکومت کرده بود. اخبار معتبری که دلالت کند در کوفه عنوان خارجی بر امام حسین(ع) گفته شده، وجود ندارد؛ اما بیشتر مردم شام، امام حسین(ع) و اهل‎بیت آن حضرت را نمی‎شناختند که علت اصلی آن تبلیغات خصمانه‎ی بنی امیه و وارونه نشان دادن حقایق اسلام و سفارشات پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) بود، که به جهت دشمنی دیرینه با بنی‎هاشم و حسادت به اهل‎بیت(ع) اجازه‎ی نشر فضایل آن‎ها را نمی‎دادند؛ چرا که بیم داشتند موقعیّت نامشروع آن‎ها در معرض خطر و نابودی قرار گیرد. در میان مردم شام، تعداد کسانی که پیامبر را دیده بودند خیلی کم بود، و آنان نیز اسلام را چنان که باید، نمی‎شناختند؛ اما در کوفه از اصحاب پیامبر(ص) و به ویژه شیعیان واقعی ائمه(ع)، افراد زیادی بودند که اهل‎بیت را به خوبی می‎شناختند و در حد توان و به سهم خود با زبان و بیان و برخورد عملی از آن‎ها دفاع می‎کردند؛ مانند عبدالله بن عفیف و توابین و زید بن ارقم ـ صحابه‌ی بزرگوار پیامبر ـ که در کوفه به ابن زیاد ـ لعنة الله علیه ـ گفت: «چوب از لب‎های حسین(ع) بردار، خودم بارها دیدم پیامبر(ص) لب‎هایش را روی این لب‎ها قرار می‎داد و می‎مکید».مرد دیگری نیز در کوفه چنین سخنی را به ابن زیاد گفت. شماری از مردم شام نیز امام حسین(ع) و اهل بیت او را می‎شناختند، ولی نمی‎دانستند اسیران همان اهل بیت پیامبر(ص) هستند، مانند پیرمردی که به امام سجاد(ع) خطاب کرد: الحمد لله که خدا شما را کشت و …، امام سجاد(ع) پرسید: آیا قرآن خوانده‎ای؟ گفت: آری؛ سپس امام آیاتی که در شأن اهل بیت(ع) بود؛ قرائت کرد و فرمود: «نحن اولئک» آن اهل‎بیت ما هستیم. پیرمرد سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من استغفار و توبه می‎کنم.
عدّه‎ای نیز ـ چه از کوفه و چه از شام ـ اهل‎بیت را می‎شناختند، ولی به خاطر حفظ مال و منصب، دین را به دنیا فروختند؛ مانند منادی گمراهی که در شام فریاد زد: ای اهل شام! این اسیران، اهل‎بیت ملعون هستند!
در کتاب «منتهی الآمال» آمده است: «قتله‎ی کربلا به فرماندار موصل نوشتند: ما می‎آییم، از ما استقبال کن! فرماندار موصل با عده‎ی بسیاری تا چند کیلومتر به استقبال آن‎ها رفتند؛ بعضی گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر بریده‎ی خارجی‎ها را می‎آوردند!، ولی می‎بینیم در همان جا مردی شجاع و عارف به حق و مقام اهل‎بیت(ع) می‎گوید: ای مردم این سر بریده‎ی خارجی‎ها نیست، بلکه سر حسین بن علی(ع) و یارانش است؛ همین که آگاه شدند، عده‎ای از مردم آماده‎ی جنگ با لشکر یزید شدند.»

چرا عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفیه در قضیه ‎ی عاشورا شرکت نداشتند؟
‎ عوامل مختلفی می‎تواند در این امر دخالت داشته باشد؛ از جمله:
اولاً: عبدالله بن جعفر به سن کهولت رسیده بود و نزدیک هفتاد سال داشت و به نقل علامه‎ی حلّی، جناب محمد حنفیه به سختی مریض و معلول بود.البته عبدالله بن جعفر دو پسرش محمد و عون را همراه امام حسین(ع) فرستاد و آن دو در کربلا به درجه‎ی شهادت نایل آمدند.
ثانیاً: وجود این دو نفر چندان لازم نمی‎نمود؛ زیرا به حدّ کافی از جوانان هاشمی و طالبی شرکت داشتند و آنان چون قوم و قبیله‎ای جز بنی‎هاشم که همراه امام بودند، در اختیار نداشتند، نقش نظامی چندانی نمی‎توانستند ایفا کنند؛ از سویی دیگر، ماندن آن‎ها در حجاز لازم بود؛ چنان که امام حسین(ع) در مدینه به برادرش محمد حنفیه وصیت کرد که در مدینه بماند و رفت و آمد امویان را زیر نظر بگیرد و به او گزارش دهد.
ثالثاً: طبق برآوردها و محاسبات عادی، روشن بود که نهضت امام حسین(ع) به نتیجه نمی‎رسد؛ چنان که این بزرگواران حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر می‎داشتند و به مصلحت نبود که همه‎ی خاندان علوی به شهادت برسند؛ زیرا این خاندان تنها مدافعان و مبلّغان اسلام راستین بودند و محل رجوع مردم به شمار می‎آمدند و اگر همه‎ی مردان خاندان هاشمی به شهادت می‎رسیدند، نسل بنی‎هاشم قطع می‎شد و بعد از واقعه‎ی کربلا، اهل‎بیت ملجأ و پناه‎گاهی نداشتند. با توجه به این مصالح بود که از سوی امام حسین(ع) هیچ اصرار، بلکه هیچ تقاضایی مبنی بر شرکت آنان در نهضت نمی‎بینیم.
اما این مطلب که جناب محمد حنفیه به نفع امام خبر می‎فرستاد، نمی‎تواند علّت تامه‎ی عدم حضور باشد، بلکه نتیجه‎ی حضور او در مدینه است؛ چنان‎که پیش از او جناب عباس ـ عموی پیامبر ـ نیز در میان مشرکان مکه به نفع پیامبر(ص) عمل می‎کرد و عقیل ـ برادر امیرالمؤمنین ـ نیز در حجاز به نفع آن جناب فعالیت می‎نمود.
اما این پاسخ که تعداد شهدا و نام‎های آنان نزد خدا معلوم بود، این علم خدا به واقعیات خارجی است، یعنی خدا می‎دانست که محمد حنفیه با اختیار خود به کربلا نخواهد رفت و این جبر نمی‎آورد. آری می‎توان گفت این مقام را خدای تعالی به هر کس ارزانی نمی‎داشت و هر کس درجه‎ای دارد اگر چه اهل بهشت و نجات باشد.

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 8:32
خاطرات محرم در کودکی و نوجوانی... 
بوی محرم داره به مشام میرسه....

بوی اسپند و پرچمهای مشکی و طبل و علم و حسین حسین و طبلهای کوچیکه بچه ها ......

وای چقدر قشنگه یادش بخیر بچه که بودیم تا محرم میومد میدویدیم میرفتیم چادرهای مادرامون رو می آوردیم حتی بعضی موقعها چادرهای نو اونها رو می آوردیم و سریع یه تکیه کوچولو درست می کردیم  و میرفتیم توش و تنها کاری که نمی کردیم عزاداری بود..

یادمه یه بار ی سماور نفتی آوردیمو یه چایی دم کردیم که کاملا مزه نفت میداد و هر بیچاره ای که رد میشد یه دونه بهش تعارف میکردیم مردم هم هیچی نمی گفتن و به عشق امام حسین میخوردن و کلی هم تشکر میکردن..

بعده ها که یه ذره بزرگ شدیم یه بار رفتیم هیئت محبین الزینب که شعر بنویسیم و عزاداری کنیم آخه شعر روضه نداشتیم ...یادش بخیر رفتیم نشستیم باخودکار و کاغذ آماده که بنویسیم .....نشستیم و منتظر شدیم تا رسید به سینه زنی ماهم چون هیئت تاریک بود رفتیم جلو آبدارخونه سه چهار نفری گوش میدادیم و مینوشتیم جالب این بود که ما هرچی مداح میخوند رو مینوشتیم و نمی دونستیم که روال نوحه خونی اینطوره که اول چند سری یه بند نوحه را میخونن تا همه یاد بگیرن و بعد ادامه میدن ..ماهم همه رو هر چند باری که تکرار میکردن مینوشتیم .....

جالبتر اینکه بعد از نوشتن نوحه یک محرم کامل رو با همون چند خط دست و پا شکسته ای که نوشته بودیم گذروندیمو سینه زدیم و هر شب همونو خوندیم ...برای شام هم یکی سیب زمینی می آورد یکی برنج یکی پول میداد و واقعا فکر میکنم که امام حسین این کارها رو ازمون خرید چون واقعا بی ریا بود و خالص خالص........

شبها هم که راه می افتادیم با علم کوچیکی که بابام برامون درست کرده بود و یه طبل کوچیک و چندتا زنجیر عزاداری میکردیم..

هیچ وقت یادم نمی ره برای اینکه علم رو به یه دونه از بچه محلها بدم تا رو دوشش بکشه همیشه یه بسته شکلات خارجی ازش می گرفتم...

واقعا خاطره های قشنگیه حداقل برای من چون من یقین دارم اگر همین کارها نبود الان راه به مجالس حسنی پیدا نمی کردیم و نمی تونستیم بگیم حسین چون اعتقاد ما بر اینستکه:

((هر حنجره ای لایق آوای تو نیست))

اگر نبود همین مجالس ابتدایی و کوچک ظاهری (چون باطنا هر مجلسی برای ابا عبدالله باشد بزرگ است)ما الان زیر این پرچمهای مشکی حسین نبودیم..

چند کلام هم درد دل با آقام امام حسین(ع)

حسین جان روز اولی که به این دنیا اومدم پدر بزرگم اول کاری که کرد تربت تو رو در کامم گذاشت .....

پدر و مادرم اولین کاری که کردند گفتند بگو علی بگو فاطمه ...

میگفتند هرگاه خواستی از زمین برخیزی بگو یا علی و اگر کسی از تو پرسید این علی علی را از چه کسی آموختی بگو از یک پهلو شکسته...

پدر و مادرم قبل از اونی که بخوان اسم خودشون رو به من یاد بدن گفتن بگو حسین  من هم گفتم حسین وقتی بزرگترشدم به پدر و مادرم گفتم پس چرا وقتی اسم این آقا رو میبرم تمام غصه های عالم در دلم جمع میشه چرا شما تا این اسم رو می برید بغض می کنید اونها هم در جواب گفتند آخه یه روز بین دو نهر آب با لب تشنه سر از بدنش جدا کردند و بچه هاشو به اسیری بردن

از ازل فاطمه مادرم بوده ......سایه لطف توبرسرم بوده

اولین خیمه ای که برات زدم...باچادر نماز مادرم بوده

توی محشر اگرم پسر نگه ....میگه این بیچاره نوکرم بوده(انشاالله)

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 10:9
بازم آقام ابالفضل(ع) 
دنبال یه شعر اساسی میگشتم که بذارم تو وبلاگم همه حال کنن ...خیلی گشتم تا آخر یه غزل زبان حال آقام ابالفضل با سیدالشهدا پیدا کردم (از شیخ رضا جعفری)که خیلی به خودم چسبید مخصوصا اونجاییش که میگه مانند مشک مرا در آغوش گرفته ای.......

خدا وکیلی شیخ رضا هم یه موقعهایی یه کارایی میکنه ها

شما هم بخونید وصفا کنید......عشق است ابالفضل

((((البته این شعر رو تقدیم میکنم به علی آقا نویسنده وبلاگ ماه بنی هاشم  عباس که در وبلاگشون شعرهای خوبی دارن و همیشه من رو مورد لطف خودشون قرار میدن و به من سر میزنن)))))))))

داری به یک فرات بدل میکنی مرا

مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا

 

من عمق بی کسی تو را درک میکنم

وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا

 

پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست

در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا

 

اینقدر در مدار خودت دور من مگرد

داری در این مدار ، زحل میکنی مرا

 

اظهار ضعف میکنی و خاک بر سرم

داری خدای عز و جل میکنی مرا

 

صبح است ساقیا و تو آیا به یک نگاه

مهمان دو پیاله عسل میکنی مرا؟

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 8:32
خاطرات کربلا....... 

خیلی  دلم گرفته ....

دلم برا کربلا خیلی تنگ شده .....

آخه میدونین من تا وقتی که کربلا نرفته بودم و اون صحن و سرا رو ندیده بودم اینجوری دیوونه نشده بودم و نمیدونستم بهشت یعنی چی...

کربلا رفتن من هم داستانی داشت ...یه روز سر کار بودم که مجتبی زنگ زد و گفت محسن میای بریم کربلا ؟منم کپ کردم و گفتم کی؟گفت :فردا...یهو یی دلم حری ریخت پایین ..گفتم باشه میام..با ی مکافاتی مرخصی گرفتم و سخت تر از اون بابا و مامان رو راضی کردم و بسم الله...

رفتیم ترمینال و به سمت موسیان حرکت کردیم آخه بچه ها اونجا آشنا داشتن و گفته بود که من میتونم ردتون کنم...حالا حساب کنید گرمای تابستون اونم تو گرمای جنوب دوبار راه افتادیم که گرفتنمون بار سوم چقدر روضه خوندیم و متوسل شدیم تا تونستیم شبونه بریم و برسیم...سرتونو درد نیارم با سختی و جابجا شدن چند ماشین رسیدیم کربلا ...موقع اذان ظهر بود که رسیدیم بین الحرمین......

یه خیابون بهشتی اسمش بین الحرمینه ..هرکجاش که پامیذاری جا قدمهای حسینه.......دوتاگنبدطلایی رفته تا به عرش اعلا...این حریم شاه بی سر..اون یکی حریم سقا....واااااای چه جای قشنگیه

سریع یه جاگرفتیم و وسایل پرت کردیمو گفتیم بریم حرم ابالفضل اذن بگیریم بعد بریمحرم سیدالشهدا ..بخدا هنوز هم باورم نمیشه...منوکربلا؟

باور کنید دارم گریه میکنم و مینویسم...اصلا نمیدونم چرا اینا رو دارم مینویسم.......

رفتیم حرم ابالفضل ...به به ....به به...

عجب صفایی داره ضریح خوشگل آقام ابالفضل.......

چه ابهتی داشت چقدر حرم مهربونی داشت...

من که دل تو دلم نبود گفتم بچه ها زود بریم حرم امام حسین..رفتیم حرم امام حسین..انگار روی ابرها داشتیم راه میرفتیم...انگار وسط بهشت بودیم...

انگار..........

بگذریم اون چند روز جزو عمر ما حساب نشد بامجتبی از تو پنجره هتل گنبد آقا رو نگاه میکردیم و با تعجب به هم میگفتیم حرم آقا امام حسینه ها...باورت میشه الان اینجائیم.؟

الان هم چند وقته بدجور دلم گرفته مخصوصا برای سینه زنی که تو حرم ابالفضل العباس داشتیم...وای ...فکرشو بکن دور ضریح ابالفضل العباس بگردی و صدا بزنی((((انا العباس واویلا...حسین تنهاست واویلا))))))

به خدا هیچ چیز شیرینتر از اون سینه زنی تو عمرم نبوده......

خیلی دلم گرفته بود و هوای کربلا کرده بود گفتم یه ذره از خاطراتم رو بنویسم هم خودم آروم شم هم به عنوان یادگاری بمونه.........

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 8:48