زنبیل مانده بود و خریدی که مانده بود
زنبیل مانده بود و دو دستی که بی رمق
در رد پای سرد و سپیدی که مانده بود
آرام سرد خش خش گامش کشیده شد
بر سنگفرش برف سپیدی که مانده بود
چادر سیاه سوگ خدا را به سر کشید
در کوچه باغ ، قامت بیدی که مانده بود
در دل ، طلوع تازه ی شوقی که می دمید
در سر ، ملال درد شدیدی که مانده بود
بی حرف پیش صحبت دامادی کسی ست
فرزند نه ! که مرد رشیدی که مانده بود
بی اعتنا به هرچه که می گفت هی ! بمان
حتی همین امید ، امیدی که مانده بود
بازارهای شهر دلش را زدند و رفت
این دکه های شوم و پلیدی که مانده بود
با داغ خود خرید تمام بهشت را
این را نوشته بود رسیدی که مانده بود
.
.
.
مادر میان سفره ی ما سین دیگری ست
عکست کنار عکس شهیدی که مانده بود
تا آنجا که یادم هست مادر سجاد خواهر شهید بود
اگر اشتباه نکرده باشم
همین

