تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) 
اگه قسمت بشه به یاری خدا فردا عازم مشهدالرضا هستم

چندروزی میمونم و میام و برای همه دوستان نیز دعا میکنم

راستش مادرم میگفت:وقتی که من به دنیا اومدم من رو برده بوده زیارت امام رضا و به امام رضا گفته بوده حواله این پسر رو به شما میسپارم و منو غلام حلقه به گوش کرده بوده و گفته بوده مواظب این پسر باش .....

خداوکیلیش روهم که بخوام بگم همیشه وهمه جا مواظبم بوده و دستمو گرفته که اگه دستگیری حضرت رضا از من نبود واویلا بود ....

فکر میکنم امام صادق یا یکی دیگه از ائمه فرموده که همه موجودات در عالم تحت توجه خاصه حضرت رضا هستند....

یادم میاد نوجوون که بودم یه بار با مادر بزرگم(عزیز تهرانی)رفتم مشهد که تنها نباشه شاید حدود ۱۰ سالم بود وقتی میرفتیم حرم موقعهایی که من میرفتم تو مردونه خیلی دلم میگرفت آخه اولین دفعه هایی بود که تنها میرفتم زیارت و نمیتونستم درست زیارت کنم...یه روز که جلوی ضریح امام رضا وایساده بودم اشک تو چشام جمع شد و تو دلم گفتم آخه امام رضا چرا من نباید بتونم بیام جلوی ضریح؟

خدا شاهد و گواه که تو این فکرها بودم که دیدم یه مرده میگه پسر جون میخوای کولت کنم بری ضریحو ببوسی ؟

منم که منتظر بودم سریع گفتم آره آره ....باور کنید توی اون سفر دوبار این حادثه رخ داد که برام یقین شد آقا به همه زوارش نظر داره...

یه بار دیگه هم چند سال بعد بود که با چندتا بچه ها بلیط قطار گرفتیم و رفتیم و از روز اول دنبال غذای حضرتی بودیم و به هر کی می گفتیم بهمون نمی دادن به خدام و به هر کس دیگه ای که گفتیم گفتن دست ما نیست و میارن تو هتلها میدن ....بگذریم ماهم ناراحت داشتیم تو صحن میرفتیم که من شروع کردم به غر غر کردن و گفتم امام رضا یه بار خواستیم نهارت رو بخوریم اینجوری پذیرایی کردی؟

یهو یه دونه از بچه ها گفت اینجوری نگو که بده....تو همین حرفها بودیم که دیدیم یه زائری جلومون اومد و گفت آقا من دوتا فیش نهار دارم یکیش زیاده میخواهید بدمش به شما؟مارو میگی کپ کردیم من که از خجالت مردم ...

پیش خودم گفتم آقا من بچگی کردم و یه چیزی گفتم شما چرا منوخجالت دادید...

باور کنید۶نفر جوون بخور اون غذای حضرتی رو خوردیم و همه سیر شدیم...

این گوشه ای از عنایاتی که خودم دیدم.......

ازهمینجا سلامی عرض میکنم به ساحت مقدس آقا علی بن موسی الرضا و فردا نایب الزیلره همه دوستان خواهم بود..../

(((السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا و الفقرا یا سلطان )))

                        (((((یا علی بن موسی الرضا))))) 

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 8:56
اللهم صل علی محمد و آل محمد 

عقبة‏بن عامر مى‏گويد: روزى پيامبر خدا صلى ‏الله‏ عليه ‏و آله را در راهى همراهى مى‏كردم. حضرت دستم را گرفتند و فرمودند: مى‏خواهى بهترين اخلاق دنيا و آخرت را براى تو بگويم؟

عرض كردم: بفرماييد يا رسول‏الله!

فرمودند: با فاميلى كه با تو قطع رابطه كرده، ارتباط برقرار كن؛ به كسى كه چيزى به تو نداده، كمك كن و از كسى كه به تو ستم روا داشته و بدى كرده، بگذر.

منبع: محجة‏البيضاء، ج‏5، ص‏319، به نقل از: برگ‌هاى زرين

(داستان‌هايى از سيره ائمه معصومين عليهم‌‌السلام)، محمود اكبرى، ص‏122

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:9
اطلاعیه 
سلام به همه دوستان

اگر دوسه تا پست قبلی من رو خونده باشید مطلبی نوشته بودم تحت عنوان عبرتهای پس از عاشورا .......

امروز قراره این مطلب در صفحه ۲ روزنامه حمایت که از روزنامه های رسمی کشوره چاپ بشه ....(محض ریا)

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 7:20
حاج آقای حیدری رضوان الله تعالی علیه 

.........

یادم میاد دختر خالم که به دنیا اومد سال ۶۹ بود ماهم با مامان اینا خوشحال و شاد همگی سریع رفتیم خونه خاله که تو کوچه خودمون هم بود .....

همه خیلی خوشحال بودن مخصوصا خاله با حاج ناصر چون بچه اولشون بود .....

شب که شد بابا بزرگ خدابیامرزم حاج آقای حیدری (که خدا روز به روز بر علو درجاتش بیفزاید)هم تشریف آورد همه نشسته بودن و داشتن راجع به اسم بچه تبادل نظر میکردن که فاطمه باشه زهرا باشه و.......که آخر سر اسم ریحانه تصویب شد....بگذریم مقصودم چیز دیگه س و اون اینکه دیدم بابا بزرگ بعد از گفتن اذون و اقامه تو گوشهای بچه داره یه کار دیگه ای هم میکنه که وقتی از  مامانم پرسیدم این کار چیه ومتوجه شدم.. اولش خیلی برام قابل هضم نبود اما بعد چند سالی که فهمیدم علت چی بوده باعث شد الان که شاید حدود ۷ سال از درگذشت پدر بزرگ عزیزم میگذره هر روز براش فاتحه و آیه الکرسی و چیزای دیگه بخونم  چون مادرم می گفت این کار رو برای همه ما انجام داده .....

خدا به آبروی حضرت  زهرا (س) ایشالا سر سفره اربابش حسین مهمونش کنه.

از بحث خودم خارج نشم دیدم بابا بزرگ بعد گفتن اذون و اقامه در گوشای  بچه از تو جیبش یه چیزی در آورد و گذاشت توی یه دونه از این کاسه های سنگی تزئینی و آروم کوبیدش و بعد با انگشتش روی اون زد و توی دهن بچه گذاشت ...

آره درست حدس زدید اون چیزی نبود جز تربت متبرک سیدالشهدا حضرت حسین بن علی علیه السلام که دوای همه دردها و شفای همه مرضهاست

وقتی فهمیدم که بابابزرگ برای منم همین کار رو کرده پیش خودم گفتم من خیلی به ایشون مدیونم چون اگر اون روز ایشون اون تربت رو تو دهان من نمی ذاشت شاید الان معلوم نبود که من کجا بودم شاید الان منم مثل خیلی از کسای دیگه توفیق دم زدن از اربابمو نداشتم ...

من یقین دارم که اون تربتی که اون روز تو دهانم گذاشته شد باعث شد که من مسیرم مشخص بشه و در قشنگترین خونه عالم غلام حلقه بگوش بشم...(البته اگه قبولم کرده باشن)

باور کنید من یقین دارم تربت سیدالشهدا رو اگر با اعتقاد به مرده هم بدیم ذنده میشه چه بسا که تا حالا خیلی ها رو دیدیم که شفا گرفتن و حتی با ذکر امام حسین دردشون دوا شده......

صد مرده زنده می شود از ذکریاحسین

                          ارباب ما معلم عیسی ابن مریم است

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:45
عشق من نیمدبانغمه های بنیامین 
بی تو لحضه ها سخت ُ .... سرد و ساکت و سنگ ُ ...
بی تو من دلم تنگ ُ .... بی تو من دلم غمگین ....

بی تو هرچه تاریک ُ .... با تو هرچه نزدیک ُ ....
موج های تبریک ُ .... جشن های آغازین ....

بی تو من گرفتار ُ .... با تو من گرفتار ُ ....
بوسه های تب دار ُ .... زلف های عطر آگین ....

لحظه های دیدارُ .... تا سپیده بیدار ُ ....
روبروی من باشُ .... در کنار من بنشین ....

هی قرار پنهان ُ .... در دل خیابان  ُ ....
بچه های شیطان ُ .... دیگران به ما بدبین ....

لحظه های توبیخ ُ .... مو به تن شده سیخ ُ ....
گونه از عرق خیس ُ .... هی سکوت و سر پایین ....

بی تو مرگ شیرین ُ .... با تو مرگ شیرین ُ ....
بی تو زندگی تلخ ُ .... با تو زندگی شیرین ....

با تو شانه ها کوه ُ .... من ستبر و نستوه ُ ....
بی تو شانه ها خرد ُ .... بار زندگی سنگین ....

این خبر که پیچید ُ .... می روی سفر عید ُ ...
من کمی زمستانم .... صبح های فروردین ....

مرغ عشق و شاهین ُ .... مرغ حق و آمین ُ ....
تو دعا بکن : حق حق ... تو دعا بکن : آمین ....

بی تو حال من بد با .... تب هزار سیصد با ....
عشق من نیومد با .... نغمه های بنیامین ....

...

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 7:21
بدون شرح 
اولین حسی که بعد از دیدن این عکس بهتون دست میده رو بگید......

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 15:16
عبرتهای پس از عاشورا... 

عبرتهاي پس از عاشورا

غير از هزاران درسي كه انقلاب ما از عمل، زمان شناسي، ايثار، دور انديشي و شجاعت امام حسين عليه السلام آموخته است، و درسهايي كه از اعوان او، انصار او، شيعيان او، دفاع كنندگان از او، پيشي گيرندگان در بر آوردن حاجتهاي او، اطاعت كنندگانِ اوامر او، حمايت كنندگانِ او،‌و پيشي گيرندگان در ابراز ارادت صادقه به او و آنها كه در مقابل چشمان او شهيد شدند و مرگ هم بين آنها و او فاصله اي نينداخت، آموخته است - كه در بين ما به عبرتهايي عاشورا معروفند ـ بايد درسهايي را نيز از عبرتهايي پس از عاشورا بياموزد و فراموشمان نشود؛ همانطور كه عبرتهاي عاشورا براي اصلاح مسير زندگي امروزمان مفيد بوده، عبرتهايي پس از عاشورا در براي ادامه زندگي فردايمان مفيد است فاصله چند صد ساله مان از دهه هاي اول طلوع اسلام، اجازه مي دهد تا با صحت و علمي دقيق تر از گذشته، ائمه و شيعيان و محبّان وهمراهانِ مسير حق و ائمه و شيعيان و محبّان و همراهانِ مسير باطل را در شلوغيها و دالانهاي پر پيچ و خم تاريخ جستجو كنيم تا در شلوغيها و دالانهاي پر پيچ و خم امروز ـ كه به سندهاي مستندي به مراتب از آن روزگاران و حتي از اوايل انقلاب خودمان پيچيده تر است ـ گم نشويم و راه به بيراهه نرويم. در روزگار ما، نقطه اوج بيشتر كلام هايي كه به قصد ايجاد بصيرت ايراد مي شوند، ”عاشورا“ است و من اطمينان دارم كه يكي از مهمترين عوامل عدم آمادگي براي ظهور امام حي و حجت آخر خدا در جوامع اسلامي، كمرنگ بودن اوراق تاريخ اسلام، از ”عاشورا“ تا ”غيبت كبري“ است. دوراني كه تماماً صرفِ مقدماتِ شكل گيري، كسب قدرت، گسترش قلمرو و افزايش سلطهعباسيان“ شد. همين عباسياني كه حمايت از اهل بيت رسول خدا (ص) اصلي ترين شعارشان در طول مبارزات بود، چنان در دالانهاي پيچيده نفاق، بزرگترين ستونهايي كه استواري عالمين به آنها بود را به شهادت رساندند كه هنوز عوام شيعيان، تصور خاصي از نحوه زندگي و شهادت آن نورهاي هميشه جاويد ندارند؛ در حاليكه با دقت اندكي كه به عبرتهاي عاشورا شده است، قدري زواياي دوران تاريك امويان را آشكار ساخته است. آنچه نقطه شروع عباسيان بود كه شايد قبل از عاشورا نيز در سر مي پرورانندو بعد از عاشورا عملي شد؛ نوعي موج سواري بود بر ارشاد و آگاهسازيي كه حضرت زينب و امام سجاد سلام الله عليهما در نقاط كليدي و حساس سرزمينهاي اسلامي انجام داده بودند و اثري كه خونِ بر زمين ريخته شده مظلوم در آگاهي عوام داشت؛ كسب قدرت و جايگزيني عباسيان بود، بجاي امويان، آنهم در پوشش دفاع از ولايت!

 شكي نيست كه خون جاري پاك ترين هاي كُره خاكي، ريشه شجره خبيثه بني اميه را خشكاند و محو باطل كرد، اما كساني آمدند و سران اصلي جبهه حق را كنار زدند و خود را به رنگ و لباس آنها در آوردند، آنهم به گونه اي كه فرياد دفاع از ولايتشان و شعار ”الرضا من آل محمد“ شان،گوش فلك را كر كرده بود و چنان كردند بر ائمه بعد از عاشورا كه هنوز تاريخ اسلام، مجبور است مانند كودكان خونين دلِ كنجِ خرابه شام، آرام و بي صدا هق هق كند و سوزي داشته باشد، بي دود. اين روزها كه فرياد جرس كاروان عشق در كوچه و بازارهايمان طنين انداز است، نبايد فراموش كنيم كه بعد از عاشورا، چنان گذشت بر آل طه، كه پس از امام رضا (ع)، امامان در سنين كودكي به امامت مي رسيدند و در سنين جواني به شهادت. و چنان شد كه مجبوريم ـ اگر بتوانيم ـ خورشيد را از پشت ابرهاي غفلتي كه از جنس شيطان و نفس اماره و شهواتند ببنيم. و حتما اگر به ابرها خوب ننگريم، بايد باز هم در حسرت خورشيد بمانيم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 13:33
بریده اند به نام تو ناف آهو را..... 
و این هم غزلی که گفته بودم اش ...  :

( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !

به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را )

***

- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست

نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !

مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...

مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 11:4
متهم گریخت..... 

(متهم گریخت)

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:12
ارتش صلح 
ارتش صلح کجاس......؟

هر وقت پیچ تلویزیون رو باز می کنی یا تو تاکسی میشینی یا اتوبوس و یا هرجای دیگه همش صحبت اینه که مردم تو فشارن...

درآمدشون کمه و دخل و خرجشون جور نیست ...حتی بعضی موقعها با بازاریها و پولدارها هم که میشینی می نالن (البته شاید از زیاده خواهیشون باشه)

ولی در کل این معضل همیشه بوده و هست و این مسئله رو نمیشه کتمان کرد مسئله ای که به قدری مهمه که حتی گاهی اوقات بعضی زندگی ها بخاطرش از هم میپاشه.....

واقعا چه بایدکرد؟

من نمیدونم چون این کاره نیستم اما یه بار تو یه وبلاگ خوندم نوشته بود همیشه خداروشاکرم بخاطر این که حقوقم کمه چون معلومه که یه کاری دارم و بیکار نیستم...نوشته بود همیشه خداروشاکرم که بچه هام اذیتم میکنن چون نشونه اینه که بچه دارم و ابتر نیستم و چند تا دیگه از اینجور خداروشکرها...

البته من واسه یه بنده خدایی تعریف کردم این داستانو که یه ذره روحیه بگیره(آخه خیلی ناشکر بود)اونم برا من بیچاره قاط زد و گفت:

(برو بابا ....اینم حتما همین آخوندها در آوردن دیگه)

به هرحال نظر شخصیه من اینه که همیشه باید خدارو شاکر باشیم حتی اگه مشکلی تو زندگیمون پیش میاد چون یقینا خیرمون در اون هست......

(((برای اینکه یه فلز به یک تندیس تبدیل بشه و ارزشمند بشه یقینا بایدضربه های زیادی رو تحمل کنه...وگرنه همون فلز بی خاصیت باقی میمونه)))

خدایا صدهزار مرتبه شکرت

به قول مادربزرگم خدا ایشالا صاحب اصلیشو برسونه

 

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 15:18