تا اطلاع ثانوی که معلوم نیست کی باشه و شاید دیگه نباشه وبلاگم رو تعطیل میکنم و از همه دوستان عذر خواهی میکنم که نتونستم سر فرصت باهاشون خداحافظی کنم.......![]()
یادم میاد سال ۸۲ بود فکر کنم بهمن ماه بود که بعد از مدتها که دنبال یه استاد خوب برای فراگیری دستگاههای موسیقی می گشتم توسط یکی از همکارام استاد حمید پناهی به من معرفی شد ....
آخه شیخ محسن (همون استاد کلاس مداحیمون)بارها بهم گوشزد کرده بود که یه کلاس خوب برای یادگیری دستگاهها پیدا کنی خیلی خوبه و بهت کمک میکنه که بهتر بخونی.....
منم از اون به بعد خیلی گشتم تا اینکه استاد پناهی رو پیدا کردم که واقعا استاد بود....
بگذریم بعد یه مدت ازش برای تست وقت گرفتم آخه هر صدایی رو نمی پذیرفت و میگفت صدا باید تست بشه تا ببینم توانایی داره برای صداسازی بیاد یا نه...
ماهم یه روز رفتیم دفترش توخیابون ولیعصر نشستیم تا بالاخره استاد برای تست صدام کرد ..منم که کمی استرس داشتم وارد اتاقش شدم و دیدم موهای سپید و بلند و پشت کمر ریخته و سبیل بلند و....
باصدای قوی و کلفتش گفت بشین !
نشستم و گفت بخون گفتم چی بخونم گفت هر چی دوست داری منم تو دلم گفتم خدایا کمکم کن و شروع کردم...
بس که می نوشیدم از جام ولا تار میبینم تمام دهر را
تاری از پیراهن یک ماهرو تارمطرب تارچنگ و تارمو
تارمطرب باشرابی رنگ خون روی تیغ و رقص تاپای جنون
تار زلف و دیده خاموش من درخیال و یار در آغوش من
گربه دستم بود یک تیغ و ترنج گر بریدم راس خود از من مرنج
یوسفم از یوسفان دل می برد نی که از کل جهان دل می برد
والی آخر.....
هرچی هم بهش میگفتم بسه میگفت نه بازم بخون..اینقدر خوندم تا اینکه گفت خوبه ولی تو داری مداحی میکنی آواز نمیخونی.گفتم استاد ما اومدیم از شما یاد بگیریم گفت قبولی از جلسه بعد بیا یه واکمن هم بیار فلان کتاب روهم بگیر برای تمرین سلفژ و یه دفتر نت....
سرتونو درد نیارم جلسه اول شد و اومدیم و با ۳ نفر دیگه از این گیس بسته ها شروع کردیم و واقعا هم خوب پیش میرفتیم تا اینکه ترم اول تموم شد و هم سلفژ یاد گرفتم هم صداسازی...
اما چشمتون روز بد نبیبنه ترم دوم قصه کمی فرق کرد و جلسه کمی مختلط شد و خواهران مومنه هم در کلاس حضور پیداکردند اونم با چه سر و وضعی استاد هم ترانه هایی رو که کار کرده بود با پیانو آهنگش رو مینواخت و مثلا میگفت محسن بخون بعد قطع یکرد میگفت نازنین بخون بعد لیلا بخون و ................
ماهم دیدیم که اوضاع بدشد دیدم ما برای اینکه خوندنمون تقویت بشه کلاس اومدیم اما اینجا ایمانمون هم داره از بین میره ...سریع رفتم پیش شیخ گفتم چه کنم اونم سریع گفت تعطیلش کن چون صدای زن حرامه منم گفتم چشم
ودیگه نرفتم.آخه میدونید اونا اومده بودن خوندن یاد بگیرن تا برای عشقای زمینیو مجازیشون بخونن امامن میخواستم از کسی بخونم که یه عالم اسیر گوشه نگاهشن.......
کلاس رو تعطیل کردمو زیر لب گفتم ارباب!
کلاس نمیرم اما تا عمر دارم:
(((بخاطر تومیخو نم یا تویاهیچکس دیگه)))
به قول بزرگی بارون مظهر رحمت خداست که وقتی می باره همه رو سیراب می کنه.
قطره ها وقتی فاصله شون رو با زمین کم می کنند نگاه نمی کنند اونی که پایینه کیه که بیاند رو شونه هاش بشینند.هر کی می خوای باش طراوت رو روی شونه هات احساس می کنی...در صورتی که چتری رو سرت نگرفته باشی.اون بزرگ می گفت اگه رحمت رو احساس نمی کنیم بهتره چترمون رو ببندیم.
می گفت مومن مثل بارونه که همه رو سیراب می کنه.چتر خیلیها برای بارش رحمت مومن بسته است.
میگفت خسیس نباشیم... به نقل از وبلاگ مجیدتولایی

سلام
همیشه وقتی ماه ربیع الاول میاد خیلی خوشحال میشم چون میدونم خود اهل بیت هم شادن....
همیشه ربیع الاول که میاد سریع میرم دنبال شعرهای ناب برای مجالس جشن و میلاد که واقعا من هم به اندازه خودم بهترین شعر رو به گوش مستمعم برسونم ....
همیشه تقویم رو نگاه میکنم که ببینم چقدر وقت دارم تا میلاد حضرت زینب تا یه شعر و سرود خوشگل برای حضرت بسازم......
اما آخر همه این شادی ها یه غمی دلمو بدجور میگیره و فشار میده و اون غمی نیست جز غم بستری شدن مادر سادات....
آخه دقیقا توی یه همچین روزایی بود که مادر همه هستی تو بستر افتاده بود و دائم این پهلو به اون پهلو میشد و درد می کشید...
بعضی مواقع فکر میکنم این شادیها و جشنهای ما ظاهریه ....
آخه مگه میشه مادر آدم مریض باشه و تو بستر افتاده باشه و سیلی خورده باشه و .......وای وای وای خاک به دهان من (انشاالله که همه این حرفها دروغ باشه)وما بریم شادی کنیم و جشن بگیریم....
به قول سیدمجیدبنی فاطمه که میگفت:ما الکی خوشیم ...میگفت خانواده جوون از دست داده تومجلس عروسی هم برن یاد جوونشون میفتن و گریه میکنن و بعد با گریه میگفت (((به خدا مادر ما هجده سال بیشتر نداشت)))
نمیدونم شاید هم از کرامتشون باشه که این جشنها و موالید بزرگ جلوی پای ما میذارن تا دل شیعیانشون زیاد نگیره و غصه دار نشه.....
درهر صورت نمیدونم علت چیه اما اینو بگم که تا قیام قیامت عزادار مادرمون حضرت زهرا هستیم....
روز محشرکارمابافاطمه است نقش پیشانی ما یافاطمه است
انشاالله
به بهانه ی سالگرد امامتش
با
او
- روحی له الفدا -
همین
نمی شود که قیام تو بی خبر باشد !؟
مقدمات ظهور تو ساده تر باشد !؟
غمی نبود که هی جرعه جرعه خون نوشیم
نبودن تو پر از رنج و درد سر باشد
ببین که وصف تو را مثل کولیان کردند !
شدی امام غریبی که در بدر باشد
ز انتظار شما اعتبار می جویند !
مغازه داری اینان لب گذر باشد
تو را به شکل دگر دوست دارمت ای مرد !
شکوهت از تب خورشید بیشتر باشد
غبار سمّ سمندت جهان بر آشوبد
نه اینکه آمدنت لنگ صد نفر باشد !
نه اینکه لنگ دعاها و گریه ها باشی !
و انتظار تو اینقدر بی خطر باشد !
گناه عشق تو را بلخیان خسته کشند !
تشرفت کم رندان شوشتر باشد !
نه مرغکان تو کنج قفس به دامن تو
... عقابک تو در آفاق زیر پر باشد
بگو که خواجه ی بی رگ به کار خود باشد !
امام اهل طریقت کسی دگر باشد
مناجات
خداجون گوشی موبایلت چیه !؟
که آنتن دهیش اینقده عالیه !؟
(نو ریسپانس تو پیجینگ ) نمی گه به ما
عجب گوشی مشتی داری ای خدا
تو تهران، تو کابل، تو لس آن جلس
گوشی تو هستش توی دسترس
چقدر پول دادی واسه ی این گوشی !؟
خداجون ! گوشیت را به من می فروشی !؟

گوئیدبه خورشید که اینجا نکشد تیغ
این بقعه مکانی است که بایدسپرانداخت
شیشه عطر بهار
لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است
سخت آنست نبینی او را

