تبليغاتX
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند :: چون به خلوت میروند...
همان سال شصت و یک 

حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش

چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 21:16
عین صاد 

من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد؟...
 اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين(ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم... وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه     نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است.
چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير
آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ ص ۲۵۵ كلمات، و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد. ص ۲۴۶-۲۴۹ كلمات
 شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين(ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند...
 كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين    نمود. و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست.
آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 10:8
امان از درد دوری... 
|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 21:50
بازم از شیخ رضا 

ای اشکهای سینه زده شورتان کجاست؟

تکثیرتان ، طهارتتان ، نورتان کجاست؟

 

امروز ، روز اول مستی و ما خمار

ای تاکها کرامت انگورتان کجاست؟

 

صبح شهید آمده و عصر می رود

پس چله ی زیارت عاشورتان کجاست؟

 

موسی به طور آمده است اِن یکاد کو؟

کوری چشم بلعم باعورتان کجاست؟

 

دریا پر است از صدف و ماهی سفید

کشتی نشستگان هنر طورتان کجاست؟

 

این ذوالفقار با نگهش سخت نافذ است!!

هان ای گروه نرم تنان ! گورتان کجاست؟

 

گفتند عرش چشمه ی نزدیک گریه است

با این حساب پس افق دورتان کجاست؟

 

"من " را نمیبرید و چرا "ما " نمیکنید؟

اعجازتان ، کرامت مشهورتان کجاست؟

 

***********

 

گفتی بکربلا برو و آینه بیار

آنجا نبود غیر تو ، منظورتان کجاست؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 0:17
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 19:3
دل نگران 
.... اما عجیب دل نگرانم ، چه می کنی ؟

ابری ترین سوال جهانم ، چه می کنی ؟

 

یک روز موج آمده و بعد رفته ای

آن سوی آب ، در جریانم ، چه می کنی ؟

 

هی نامه پشت نامه  جوابی نمی دهی

 خطی ، نشانه ای ، که بخوانم چه می کنی ؟

 

حالا اگر به خانه ی خورشید رفته ای

 ای نبض  نور  در شریانم چه می کنی؟

 

هر روز گفته ام که تو آن جا دلت خوش است

 هر روز آه ... بی که  بدانم چه می کنی ؟   

 

من بی تو اضطراب سرابم مشوشم

در لحظه لحظه ی هیجانم چه می کنی ؟

 

می خواستم به نام تو از ماه دم زنم

با تکه ابر روی دهانم چه می کنی ؟

|+|
نوشته شده توسط محسن در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 19:50
یاد استاد 

 

یه موقعهایی آدم تو زندگیش به یه کسایی مدیونه که تا آخر عمر هر کاری هم بکنه نمی تونه یه ذره اش رو جبران بکنه....حضرت شیخ محسن حسینی یه دونه از اون بزرگوارهاست که خیلی حق گردن من داره غیر از سمت استادی (تو مداحی)کارهای زیادی برام کرده که اجرش با حضرت زهرا...خداشاهد و گواهه که همیشه تو مجالس دعاگوش هستم و خواهم بود ـ امیدوارم خدا همیشه بر عزتش بیفزاید و برای ما نگهش دارد.....هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

|+|
نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 19:6
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 23:3